انديشهء آشتى در سر نبود اين زور گرز من بود كه ايشان را آشتى جوى كرد . ولى كى كواذ در پاسخ او گفت : من چيزى نيكوتر از داد نديدهام . اكنون كه پشنگ - نبيرهء فريدون فرّخ - ديگر از جنگ سير گشته و روى از نبرد مىپيچد سزاوار باشد هر آنكه خردمند است ، ديگر به كژّى و ناراستى ننگرد . « 1 » و بدان كه براى تو نيز گشادنامهاى « 2 » بر پرند بنوشتهايم و از زابلستان تا درياى سند را به تو بخشيدهايم . برو و تخت و تاج سرزمين نيمروز را نگاهدار و همواره گيتى فروز باش . و كابل را نيز به مهراب بده . ليك همواره سرنيزهات را به زهر آب دِه زيرا كه اگر چه روى زمين تنگ نباشد ولى هر كجا پادشاهى باشد ، بىجنگ نباشد . پس از آن ، شاه ، جامههاى شاهوار بسيارى بيآراست و به زال و رستم بداد و تاجى از زر به رستم بخشيد و گردگاهش را به كمر زرّين بيآراست . آنگاه بخشى از گيتى را به دو سپرد . رستم پهلوان نيز زمين را ببوسيد . پس كواذ گفت : تخت بزرگى بدون زال مبادا كه گيتى به يك تار موى دستان نيارزد ، ازيرا كه او يادگار بزرگان است براى ما . آنگاه بر پنج پيل ، تختى از پيروزه - كه درخشانتر از آب نيل بود - بنهادند و بر آن شادْوَردى « 3 » زربفت بگستردند و گنجى كه كسى را از اندازهء آن آگهى نبود ، در آن بنهادند و جامهء زرين شهريارى و تاج و كمر ياكند « 4 » و پيروزه با آن همراه كردند . پس كواذ همهء اينها را به نزديك دستان ِ سام بفرستاد و او را پيام داد كه : سرِ آن داشتم كه تو را بيش از اينها بخشم . زين پس اگر زندگانيم دراز باشد ، در گيتى بىنيازت گردانم . پس از آن كى كواذ جامههاى شاهوارى كه سزاوار بديد و ديبا و دينار و تيغ و تبر و كلاه و كمر به كارن ِ گُرد و كشواد و خرّاد و برزين و پولاد ببخشيد . « 5 »
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 300
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٣٠٠
هامش
( 1 ) - ميرخواند ، روضة الصفا ، ج 1 ، ص 570 .
( 2 ) گشادنامه به پارسى به معناى عهد و منشور حكومت باشد .
( 3 ) - شادْوَرد به پارسى به معنى فرش و گستردنى است .
( 4 ) - ياكند به پارسى به معناى ياقوت است .
( 5 ) - ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 109 .