آمدن افراسياب نزديك پدر خود از سوى ديگر چون افراسياب بگريخت ، به تاخت ، به آن سوى جيحون رفت و يك هفته را در آن سوى رود و در همان نزديكى بنشست . به روز هشتم با خشم و دود ، سپاهيان را برآراست و با زبانى پر گفتار و دلى پر درنگ ، به نزد پدرش - پشنگ - رفت و او را گفت : اى شاه نامبردار ، اين جنگ جُستن تو گناه بود چرا كه بزرگان پيشين ، هرگز نديده بودند كه شاهان ، پيمان شكنى كنند . « 1 » با اين كارى كه ما كرديم ، نه زمين از تخم ايرج پاك شد و نه زهر گزاينده ، ترياك گشت : يكى گم شود ، ديگر آيد بجاى * جهان را نمانند بىكدخداى كواذ بيامد و تاج بر سر بنهاد و درى تازه از كينه بگشود . و آن سوارى كه از پشت سام پديد آمد و دستان ، او را رستم نام نهاد ، چون نهنگى دژم كه گويى مىخواست گيتى را به دَم خويش بسوزاند ، بيآمد و در فراز و نشيبها تاختن گرفت و با گرز و تيغ ، همه را بزد چنان كه آسمان از گرزش ، چاك چاك گشت و در برابر او جانم به مشتى خاك نيز نيارزيد . همهء سپاه ما را بهم بردريد ، چنان كه هيچ كس در گيتى ، چنين شگفتى نديده بود . چون از دور ، درفش مرا ديد ، به سوى من تاخت و با گرز گران به زين اسپم كوبيد و چنان مرا از زين بر گرفت كه گويى به اندازهء پشّهاى نيز سنگينى ندارم . ليك سرانجام كمر بند و بند جامهام بگسست و از چنگش به زير پا افتادم . شير نيز همچون او زور ندارد ، گويى دو پايش درون خاك و سرش به ابر ساييده است . سرانجام ، سواران جنگى سپاهم ، مرا از دست آن كوهْپيكر ، بيرون كشيدند . تو
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 295
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٢٩٥
هامش
( 1 ) - اشاره به صلحى دارد كه چنان كه در جلد اول ديده شد ، ميان زو و افراسياب منعقد شد و تركان پيمان بستند كه رود جيحون را مرز ميان ايران و توران بشناسند و هرگز به اين سوى جيحون نتازند و تمامى زمينهاى آن سوى جيحون يعنى توران يا ماوراءالنهر و تركستان ، از آن ِ تركان باشد .