تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 293

مساهمون:

ص٢٩٣

توران شد و بانگ بر زد . چون افراسياب ، او را در هامون بديد ، از ديدن آن كودك نارسيده در شگفت شد . پس از گُردان بپرسيد كه : اين اژدها كه اين چنين از بند رها گشته است ، كيست كه نامش را ندانم ؟ كسى از آن ميان گفت : او پور دستان ِ سام است مگر نمىبينى كه با گرز سام به جنگ آمده است . او جوانى است كه از براى نام ، به اين جنگ آمده است . پس افراسياب همچون كشتىاى كه كوههء آب ، آن را از آب برآوَرَد ، به پيش سپاه آمد . چون رستم او را ديد ، ران بفشرد و گرز گِران به بالا برد و چون به نزديك او رسيد ، با آن گرز گران به زين اسب افراسياب زد و چنگ به بند كمرش انداخت و او را از پشت زين جدا كرد و خواست تا همچنان اورا به پيش كواذ بَرَد و در اين نخستين روزِ جنگ ، او را ياد دهد . ليك ناگهان از سنگينى افراسياب ، دوال كمر بگسست و افراسياب به خاك افتاد و سواران ، گِردش را گرفتند . چون افراسياب سپهبد از چنگ رستم بجست ، رستم پشت دست بخاييد و با خود گفت : چرا او را به زير سينه نيآوردم و به كمر و بند آن خود را سرگرم ساختم ؟ « 1 » از ديگر سو چون از چند كُروه مانده ، از پشت پيلان ، آواز زنگ و خروش كوس بر آمد ، به نزد شاه مژده بردند كه : رستم دل سپاه را بدّريد و به نزد سپهدار تركان رسيد و كمربند او را بگرفت و به آسانى بر زمينش افكند . پس خروشى به زارى از تركان برآمد و سران دلاور ترك ، گرد او را گرفتند و او را پياده ببردند . و اين چنين بود كه سپهدار تركان خوار شد و سرانجام بر باره‌اى تيزتگ برنشست و جان خود را برداشت و سپاهيان را رها كرد و راه بيابان در پيش گرفت . چون كى كواذ اين مژده را از او بشنيد ، بفرمود تا سپاهيانش همچون باد ، يكباره خود را به سواران توران زنند و بر و بيخ ايشان را بر كَنَند . كواذ ، خود ، چون آتش از جاى جست و سپاه

هامش
( 1 ) - مجمل التواريخ و القصص ، ص 45 . ليكن در يك روايت ديگر چنين ذكر شده كه رستم ، افراسياب را از زين برداشت و بر زمين كوبيد و خود ، از اسپ پياده شد و بر گردن افراسياب پالهنگ افكند و او را كِشان كِشان به سوى سپاه خود مىبُرد كه ناگهان افراسياب با جادو خود را از چنگ رستم رهانيد و بگريخت . ر . ك . ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 108 ميرخواند ، روضة الصفا ، ج 1 ، ص 571 - 570 .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 293 | حكيم أبو القاسم الفردوسي