بيآوريد . پس به ياد تهمتن بخورد . تهمتن نيز جامى مِى بخورد و بر جان كى كواذ آفرين كرد و گفت : تويى كه نشان از فريدون فرّخ دارى و من - كه رستم هستم - از ديدنت شادمان گشتهام . گيتى و اورنگ شاهى و تاج كيان ، يك زمان نيز بىتو مباد . پس خروشى به شادى از دل هر كسى در آنجا برخاست . و كواذ شاهنشاه به رستم پهلوان گفت : بدان كه من به روانى روشن ، در خواب ديدم كه از سوى ايران ، دو باز سپيد ، به همراه تاجى چون خورشيد درخشان ، خرامان و نازان به كنارم رسيد و آن تاج را بر سرم نهادند . چون از خواب بيدار گشتم ، به آن تاج درخشان و باز سپيد ، اميدم بسيار شد . پس انجمنى شاهوار ، بدين سان كه مىبينى ، بر كنار اين جوى بيآراستم و تو اى تهمتن ، آن باز سپيد بودى و نويد تاج نيز برايم رسيد . چون تهمتن ، آن خواب شاه را در بارهء باز و تاج فروزان ِ چون ماه بشنيد ، به آن شاه كُنداوران گفت : خوابت نشان از خواب پيامبران دارد . اكنون برخيز تا به سوى ايران و به يارى دليران شويم . پس كواذ چون آتش از جاى برجست و بر اسپ سوار گشت . رستم نيز چون باد ، كمر بر ميان بست و با كى كواذ تاختن گرفت . اين چنين شب و روز دَمى از تاختن نيآسودند تا اين كه به نزديك پيش روان سپاه توران رسيدند [ كه پيش از اين راه را بسته بودند ] . قلون دلاور كه از آمدن ايشان آگه شد ، به سوى كارزار رفت . شاهنشاه ايران « 1 » كه چنين ديد ، خواست تا برابر آن سپاه تورانى رده بركشد . ليك تهمتن ، او را گفت : اى شهريار ، ترا اين چنين رزم كردن ، به كار نيآيد . ولى چون من با اين رخش و گوپال و برگستوان به جنگ شتابم ، آنان توان جنگ با مرا نخواهند داشت . مرا در جنگ ، تنها دل و بازو و اين گرز ، يار باشند و بس و جز ايزد ، كسى را نگهدار خود نخواهم . با اين دستان من و با اين اسپ گلرنگ كه در زير من است و با اين گرز و شمشير من ، كه را ياراى آمدن به جنگ من باشد ؟ اين بگفت و رخش را از جاى بركرد و به جنگ ايشان شتافت و به يك زخم ، سوارى را از ميان به دو نيم كرد . آنگاه
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 288
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٢٨٨
هامش
( 1 ) - مراد كى كواذ است .