ناگهان ، خود را به پيش رو سپاه مىزنند . قلون از نزد افراسياب بيرون شد و با مردان جنگى و چند پيل ، راه را ببست . از سوى ديگر رستم دلير به سوى شاه ايران زمين مىتاخت كه ناگهان در يك كُروه « 1 » مانده به البرز كوه جايگاهى بس با شكوه ديد . در كنار درختان بسيار ، آبى روان بود و نزديك آن رود ، تختى نهاده شده و بر آن مشكناب و گلاب ريخته و جوانى همچون ماه تابان بر آن تخت و در آن سايهْگاه بنشسته بود و پهلوانان بسيارى به آيين بزرگان ، كمر بسته به پيش او رده كشيده بودند و آن انجمن شاهوار را چون بهشتى پر رنگ و نگار بيآراسته بودند . چون رستم پهلوان را بديدند كه از راه بيامد ، او را پذيره شدند و گفتند : اى پهلوان نامور ، شايسته نيست كه از اينجاى بگذرى ، چرا كه ما ميزبان تو و تو مهمان مايى ، پس در اينجا فرود آى تا به شادى ميگسارى كنيم . تهمتن كه سخنان ايشان بشنيد ، گفت : اى نامداران گردن فراز ، مرا بايد كه از براى كارى بزرگ ، به البرز كوه شدن و شايسته نيست كه از اين كار ، باز مانم ، چرا كه بسيار رنجهاى درازى در پيش باشد . همهء ايران زمين پر از دشمنان گشته و هر دودمانى پر از ماتم و شيون شده است . و در جايى كه تخت ايران زمين ، بىشهريار مانده ، مرا باده خوردن به كار نيآيد . آن گروه چون سخنان رستم را شنيدند ، او را گفتند : اى پهلوان نامور ، اگر به سوى البرز مىشتابى ، سزاوار باشد كه ما را بگويى در آنجا به جستجوى كه مىروى چرا كه ما سپاهيان آن مرز فرخندهايم ، كه اكنون اين چنين بزمى بيآراستهايم . پس باشد كه ترا بدانجا رهنمون شويم و اگر نيازت افتد ، تو را يارى كنيم . رستم به ايشان گفت : شاهى پاكيزه تن و سرافراز در آنجاست كه نامش كى كواذ و از تخم فريدون است . اينك اگر كسى از شمايان ، او را به ياد دارد ، مرا سوى او نشانى دهيد . پس بزرگ آن دليران زبان به گفتن برگشاد كه : من از كى كواذ نشانى دارم ، اكنون اگر در اين خان ما فرود آيى و جان ما را از ديدن فروغ رويت بيافروزى ، تو را نشان كواذ بگويم و اين كه آيين و نهاد او چگونه است . چون
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 285
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٢٨٥
هامش
( 1 ) - كُروه به پارسى به معناى ميل است كه ثلث فرسنگ باشد .