تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 264

مساهمون:

ص٢٦٤

ايا دانشى مرد بسيار هوش * همه جامهء ارجمندى مپوش كه تخت و كُله چون تو بسيار ديد * چنين داستان چند خواهى شنيد رسيدى به جايى كه بشتافتى * سرآمد كزو آرزو يافتى چه جوئى ازين تيره خاك نژند * كه هم بازگرداندت مستمند پس آن سپاهيان ايرانىِ در بند را به خوارى بياوردند ، ليك هر يك به جان زينهار خواستند . چون اغريرث ، آن بديد خروشان گشت و به نزد برادرش - افراسياب - آمد و گفت : اين پهلوانان و سپاهيان كه اينك نه ساز و برگ جنگ دارند و نه در كارزارند ، روا نباشد كه كشته شوند . اكنون سزاوار است كه گزندى به جان ايشان نرسانى و آنها را به من سپارى تا در دَهارى زندانيشان سازم تا چون به خوارى و زارى افتند ، خِرَد باز آورند . پس تو اينك از خون ايشان دست بكش . چون افراسياب آن سخنان او را بشنيد ، ايشان را به گفتار اغريرث ببخشود و بفرمود تا آنها را با بند و زنجير به سارى ببرند . آنگاه چون اينها همه كرده شد ، افراسياب از دهستان به رى رفت و در آنجا تاج كيانى بر سر نهاد و دست به بخشش خواسته « 1 » گشود . و بدين سان افراسياب با سرى پر جنگ و دلى پر كين در ايران زمين به شاهى نشست . آگاهى يافتن زال از مرگ نوذر پس به گستهم و توس آگهى رسيد كه آن سر تاج دار به زارى با شمشير بريده و آن فرّهء شاهنشهى تيره گشت . چون گستهم و توس از اين كار آگه شدند موى خود بكندند و چنگ بر روى زدند و فرياد از ايران برآمد . همهء پهلوانان از ديدگان خون باريدند و جامه بر تن چاك كردند . پس گستهم و توس با سپاهيان با سوگ و درد ،

هامش
( 1 ) - خواسته به پارسى به معناى مال است .