چون قباد كشته شد ، قارن با سپاهيانش به جنگ رو نهاد . دو لشگر بسان دو درياى چين گشته بودند و زمين گويى در زير پايشان به جنبش در آمده بود . از سپاه توران نيز گرسيوز با سپاهيان ، بيرون شده بود . از آواز اسبان و گُرد سپاهيان ، آسمان سياه گشته بود . شمشيرها همچون الماس مىدرخشيدند و از بسيارىِ كشتار ، گويى سنانها را به خون ، آهار داده بودند . بانگ كوس به آسمان خاسته بود . قارن دلاوريهاى بسيار مىكرد . چون افراسياب ، آن بديد ، خود به جنگ او بيرون شد . تا شب هنگام جنگيدند و هيچيك بر ديگرى پيروز نگشت . پس چون پاسى از شب بگذشت قارن ، سپاهيان را به نزديك دهستان برد و خود با دلى سوگوار از خون برادر ، به سراپردهء نوذر رفت . چون نوذر او را بديد ، بگريست و گفت : از گاهِ مرگ سام ، روانم اين چنين سوگوار نبوده است . روان قباد چون خورشيد ، نورانى بادا و بهرهء تو از اين گيتى ، جاودانى باد . آيين گيتى چنين است كه روزى شادى و روز ديگر اندوه دارد و ما را از مرگ ، چارهاى نيست و در زمين ، بجز گور ، گهوارهاى نداريم . پس قارن گفت : من از همان زمان كه زادهام ، تنم را آمادهء مرگ كردهام . فريدون اين كلاه جنگ را بر سرم نهاد تا كين ايرج را بستانم . هنوز آن كمر بند را نگشادهام و آن شمشير پولادين را بر زمين ننهادهام . برادرم كه بسيار خردمند بود درگذشت ، سرانجام ِ من نيز چنين باشد . تو اى شاه جاودانه باشى كه امروز پسر پشنگ را در جنگ به تنگ آوردم . چون بسيارى از سپاهيانش كشته شدند ، به ناچار از آسودگان « 1 » كمك خواست . پس مرا با آن گرز گاوسار بديد . به جنگم شتافت . من درست در برابر ديدگانش برابر شدم ، ليك او در جنگ ، جادويى بكرد « 2 » كه ناگهان همه جا تيره گشت و شب فرار رسيد . پس ديگر نتوانستم جايى را ببينم و به ناچار باز گشتم . پس لشگرهاى هر دو سو بيآسودند و روز دوم باز به جنگ شدند .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 253
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٢٥٣
هامش
( 1 ) - نفرات ذخيره .
( 2 ) - ر . ك . زيرنويس شمارهء 1 . ص 66