جنگ ندارد و شماساس از سوى ما در سيستان تاج بر سر نهاده است . و تو بدان كه در هر كارى بايد با مرد هشيار سگالشگرى كنى و اگر در كار سستى شود ، ديگر چنين روزگارى پيش نيايد « 1 » پس فرستادهاى بادپا ، آن نامه را شبانه به سوى پشنگ برد . رزم بارمان و قباد و كشته شدن قباد چون سپيده از كوه سر برزد ، پيش رو سپاه افراسياب به دهستان رسيد . ميان دو لشگر ، دو پرسنگ بود . تُركى از سپاه توران به نام بارمان كه پاسدار شب بود ، بيامد و سپاه و سراپردهء شاه نوذر را بديد . آنگاه به نزد افراسياب رفت و نشان آن لشگر و بارگاه را بداد و افراسياب را گفت : تا به كِى بايد هنر خود را نهفته داريم ؟ اكنون مرا دستورى ده تا به جنگ ايشان بشتابم . اغريرث هوشمند كه چنين شنيد گفت : اگر به بارمان گزندى رسد ، كار بر سپاه سخت خواهد شد و سپاهيان دل شكسته مىگردند ، پس بايد مردى بىنام و ناشناس بر گزينيم كه اگر او را گزندى رسد ، انگشت و لب را نگزيم . ليك افراسياب از شنيدن سخنان اغريرث اخم كرد و او را ننگش آمد و با رويى دژم به بارمان گفت : جوشن بپوش و كمانت را به زه كن ، كه تو بر آن انجمن سرافراز گردى و نيازى به انگشت و دندان نيآيد . پس بارمان به دشت نبرد رفت و قارن پسر كاوه را آواز داد كه : از اين لشگر نوذر نامدار ، چه كسى را دارى تا با من كارزار كند ؟ قارن به سپاهيان پهلوان خود بنگريست تا ببيند چه كسى از آن ميان به نبرد او مىشتابد . ليك هيچيك از آن نامداران سپاه ، پاسخش را نداد مگر قباد ،
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 251
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٢٥١
هامش
( 1 ) - در اينجا افراسياب به كنايه ، سخن از مشورت پشنگ با اغريرث صلحجو و آرامش طلب به ميان مىآورد .