تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 252

مساهمون:

ص٢٥٢

برادر دلاور و پير قارن . قارن كه چنين ديد دژم گشت و از گفتار برادر ، به جوش آمد و از آنكه مىديد از ميان آن همه جنگجوى جوان ، تنها پيرى آهنگ جنگ دارد ، از خشم ، اشك در چشم آورد . دل قارن از اين كه برادر پيرش قباد به جنگ رود ، آزرده گشت . پس در ميان سپاهيان و آن چنان كه همگان بشنوند ، به قباد گفت : اكنون سال تو به جايى رسيده است كه بايد دست از جنگ بشويى . بارمان ، جوان است و دل شير نرّه دارد و تو بزرگ سپاه و سگالشگر شاهى . اگر تو را گزندى رسد ، آن سپاهيان ، نااميد گردند . ليك قباد ، در پاسخ برادرش ، در ميان آن انجمن گفت : بدان اى برادر كه تن از براى مرگ است و پهلوان از براى جنگ . و من از گاهِ منوچهر در انديشهء چنين روزى بودم . پس بدان كه هيچ كسى زنده به سراى ديگر نخواهد شتافت و مرگ سرانجام همه است . يكى آنگاه كه جنگى در مىگيرد ، به شمشيرى سر از تنش جدا مىگردد و تنش خوراك كركسان و شيران درنده مىشود . يكى نيز در بستر ، زمانش سر مىآيد . به هر رو ، همگان رفتنى هستند . اينك اگر من از اين گيتى فراخ رخت بركشم ، برادرم بر جاى است . پس برايم دخمه‌اى خسروانى بسازيد و سرم را كافور و مشك و گلاب زنيد و در آنجا بسپاريدم و پس از رفتنم مهربانى كنيد . اين بگفت و نيزه بر دست بگرفت و چون پيل مست به آوردگاه شتافت . بارمان چون او را بديد گفت : اينك زمانه سرت را به پيشم آورد . ليك تو به اين جنگ مشتاب ، چرا كه خود روزگار با تو جنگ كرده است « 1 » . ليك قباد گفت : به جايى توان مُرد كه زمانش فرا رسيده باشد . اين گفت و اسبش را برانگيخت و از سپيده دم تا به نيمروز با يكديگر زور آزمايى بكردند . سرانجام بارمان خشتى بر سرين قباد بزد كه بند كمرگاهش گشوده گشت و از اسب بر زمين افتاد و بدين سان آن پير شيردل بمرد و بارمان پيروز گشت . پس آنگاه بارمان با سرافرازى به نزد افراسياب رفت . افراسياب ، او را جامه‌اى شاهوار داد كه هرگز هيچ كهترى از مهترى در گيتى نگرفته بود .

هامش
( 1 ) - كنايه از پيرى و ناتوانى است .