گوشه بشتافتند و هر كه را يافتند بكشتند . در آن دژ ناگهان رستم خانهاى از سنگ خارا ديد كه درى آهنين داشت . پس با گرز بر آن زد و در را از جا بيفكند و پا در خانه گذارد . گنبدى ديد كه از دينارهاى انباشته بر روى هم ساخته شده بود . رستم از آنچه كه ديد سخت شگفتزده گشت و به همراهانش گفت : چه كسى آيا چنين چيزى به خود ديده است ؟ همانا كه در هيچ كانى و در هيچ دريايى زر و گوهرى نمانده كه به اينجا آورده نشده باشد .
پيروز نامه نوشتن رستم به زال
پس رستم نامهاى در باره آن كار به پدر بنوشت و گفت : آفرين باد بر خداوند هور ، خداوند مار و مور ، خداوند ناهيد و بهرام و مهر ، خداوند اين سپهر بر كشيده . و آفرين خداوند باد بر سپهدار زال ، آن يل زابلى ، پهلوان بىهمتا ، پناه پهلوانان و پشت ايرانيان ، آن فروزندهء اختر كاويان و نشانندهء شاه بر تخت ، او كه خورشيد و ماه به فرمانش روانند . به فرمان تو به كوه سپند كه سر به آسمان بر آورده بود رسيدم و مهتر آن بارو را درود گفتم و نخست خود را به فرمان او وانمودم . ليك شبانگاه همچنان شد كه مىخواستم و يكى را هم در آن دژ زينهار ندادم . و پانسد هزار خروار سيم خام و زر و جامه و خواستهء بيشمار بدست آوردم . اكنون چه فرمان دهى ؟ پس فرستاده چون باد برفت و نامه را به زال رسانيد . چون زال آن نامه بخواند ، از شنيدن آن مژده چنان شاد شد كه گفتى دوباره جوان شده است . پس آن نامهء رستم را پاسخ نوشت و آغاز نامه ، خداى را آفرين كرد و گفت : آن نامهء دلگشاى را با پيروز بختى و شادى بخواندم . تو فرزند شايسته ، با اين كودكى ، كارى مردانه كردى و روان نريمان را شاد ساختى و دشمنانش را بسوختى . اكنون هزاران هزار شتر به نزدت فرستادم تا آن همه زر و گوهر را بدانها بار كنى . و چون اين نامه را بخواندى ، شتابان به نزد من بازگرد كه بىروى تو بسيار اندوهگينم . و چون آن شتران را بار نهادى ، آنگاه آتش
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 237
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٢٣٧