تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 236

مساهمون:

ص٢٣٦
رفتن رستم به كوه سپند پس رستم ، همچنانكه زال ، او را بگفته بود ، كار را بيآراست و در ميان بار نمك ، گرز را نهان كرد . آنگاه با تنى چند از خويشان پهلوان كه جنگ افزار را در ميان بار شتران نهان ساخته بودند ، به سوى كوه سپند راهى شد . چون بدانجا رسيد ، ديده‌بان از فراز كوه ايشان را بديد و به نزد سالارشان دويد و گفت : كاروانى با ساربانان از راه رسيد كه گمان مىكنم بارشان نمك باشد . سالار ، كسى را به شتاب به سوى مهتر كاروان فرستاد و گفت : بنگر تا بار ايشان چيست و مرا از آن آگهى ده . پس فرستاده از دژ فرود آمد و شتابان به سوى رستم آمده و گفت : اى مهتر كاروان مرا آگاه ساز كه بار اين كاروان چيست تا به نزديك مهتر خود روم و او را بگويم . رستم به او گفت : به نزد مهتر خود رو و او را بگوى كه بار ما ، سراسر ، نمك است . فرستاده به نزد مهتر بازگشت و گفت : كاروانى است كه همه بارشان نمك مىباشد . چون مهتر چنين شنيد ، از جاى برخاست و شادمان گشت و بفرمود تا در را بگشايند تا كاروان به درون بارو آيد . با رسيدن كاروان رستم به نزديك دروازه ، بىدرنگ مردم او را پذيره شدند . رستم نيز بسيارى از آن بار نمك را برگرفت و به نزد مهتر آنان برفت و زمين را ببوسيد و نمك را به او پيشكش كرد . مهتر نيز بسيار شاد گشت و او را سپاس گفت . آنگاه مردم بسيارى از مرد و زن و كودك ، گرد كاروان آمدند و هر يكى با جامه‌اى يا زر و سيمى كه دادند ، نمك بگرفتند . چون شب به نيمه رسيد رستم با همراهانش به سوى مهتر آن باره شتافت . مهتر چون آگاه شد ، با رستم در آويخت . ليك رستم چنان گرزى بر سرش كوفت كه گويى تنش به زير زمين فرو شد . پس همهء مردم دژ آگاه گشتند و به جنگ شتافتند . جنگ در گرفت و جوى خون روان شد . رستم با تيغ و گرز و كمند ، پهلوانانشان را از پاى درآورد . چون روز فرارسيد ، از آن گروه يكى نيز بر جاى نمانده بود و همگى يا كشته شده يا بگريخته بودند . پس پهلوانان همراه رستم به هر