ببينى كه سر به آسمان ساييده و چهار پرسنگ بالاى آن و چهار پرسنگ پهناى آن است . و درون آن بارو پر از سبزه و آب و مردم و جانوران و درختان ميوه و كشت و ورز بسيار است . نريمان كه به روزگار فريدون شاه ، پهلوان پهلوانان بود ، به فرمان او به گشودن آن بارو روان گشت ، ليك در آن راه كشته شد . نريمان يك سال ، شب و روز به پاى آن بارو ببود تا مگر راهى بدان بيابد ، ليك نيافت و سرانجام از درون بارو ، سنگى بر او بينداختند و او را بكشتند . و بدين سان سپاهِ بىسر و سالار او به نزد فريدون بازگشت . چون سام را از درگذشت پدرش آگهى رسيد ، بر خروشيد و زارى بسيار نمود و يك هفته را با سوگ و درد بگذراند . پس از آن سام با سپاهيانى بسيار به سوى باروى آن دژ شتافت . و چندين سال را در پاى آن نشست و آن را بندان « 1 » كرد ، ليك نتوانست هيچ راهى بدان بيابد . و در سراسر اين زمان ، هرگز نه كسى از آن دژ به بيرون آمد و نه به درون رفت زيرا كه ايشان را پس از گذشت ساليان ، به پر كاهى نيز در بيرون دژ نياز نبود . سرانجام سام ، نااميد و كينهء خون پدر ناگرفته بازگشت . اكنون اى پسر ، گاهِ آن رسيد كه چارهاى سازى و بدانجا شوى . پس بر توست كه با كاروانى ، چنان كه كسى تو را نشناسد به كوه سپند روى و آن را از بيخ و بن براندازى . رستم گفت : هر آنچه گويى ، فرمان بَرَم و بِدان كه اين درد را به زودى درمانى سازم . پس زال گفت : اى پسر هر آنچه تو را گويم ، گوش سپار . خود را چون ساربانى ناشناس بساز و يك كاروان شتر از دشت بردار و بار شتران را تنها از نمك كن . زيرا كه نمك در ميان ايشان بسيار گرامى است و چيزى را با ارزشتر از آن نشناسند چه بارويى گران بر در آن دژ هست و نمك به ايشان نمىرسد و ناچار خوراك ايشان ، بدون نمك باشد و چون ناگهان بار نمك را ببينند ، همگى تو را پذيره شوند .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 235
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٢٣٥
هامش
( 1 ) - بندان به پارسى به معناى محاصره است .