نام آن كودك را رستم نهادند . « 1 » آنگاه پيكرهاى به همان اندازهء رستم از پرند بدوختند و درونش را با موى سمور آكندند و بر اسب نشاندندش و به يك دستش كوپال و به دست ديگر ، لگام دادند و پيرامونش چاكران گرد آمدند . و بدين سان آن پيكره را كه درست همانند رستم ساخته بودند با جشن و سرور به سوى سام بردند . و سراسر راه و دشت را از كابلستان تا زابلستان بيآراستند و در هر گوشه بزمى بپاساختند . مهراب نيز در كابل به مژدهء اين كار ، دينار بسيارى به مستمندان داد . در زابلستان نيز بزرگ و كوچك به جشن پرداخته بودند . پس آن پيكره رستم شيرخوار را به نزد سام به سگسار و مازندران بردند . « 2 » فرستاده ، آن پيكره را در پيش سام بنهاد . چون سام به آن نگريست بسيار شاد شد و گفت : اين درست همانند من است . اگر پيكر او نيمى از اين هم باشد كه اكنون بدينجا آوردهايد و همچنان برآيد ، سرش به ابر خواهد ساييد . آنگاه سام ، فرستاده را پيش خود خواند و آن اندازه بر او درم ريخت كه تا به سرش رسيد . پس به شادى از همه سو بانگ كوس به آسمان خاست . سام بفرمود تا آن شهر سگسار و مازندران را از كران تا كران آذين ببستند و ميدانگاه را چون چشم خروس بيآراستند و رامشگران را بخواند و به ميگسارى پرداختند و سام بر درويشان درم بسيار افشاند . چون يك هفته بدين سان بگذشت ، سام نويسندهاى بنشاند و پاسخ نامه زال را نويساند . نخست پروردگار را بدان گردش شادمان روزگار بستود ، آنگاه زال - آن خداوند شمشير و كوپال - را ستودن گرفت . پس در باره آن پيكره پرنيان كه يال يلان و فرّ كيان داشت گفت : او را چنان ارجمندش داريد كه هرگز گزندى به دو نرسد . من شب و روز در نهان ، پروردگار را نيايش كردم تا مگر روزى چشمانم به
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 230
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٢٣٠
هامش
( 1 ) -
بگفتا بِرَستم غم آمد بسر * نهادند رستمش نام پسر
حكيم فردوسى در اينجا رستم را از ريشه رَستن و رها شدن دانسته است و در اين صورت بايد آن را رَسْتَمRastamخواند . حال آنكه اصل ريشهء اين اسم در پيش ذكر شد .
( 2 ) - ر . ك . زير نويس صفحه 184 - 183