دليرى و خردمندى كسى همتاى او نگردد . هر پهلوانى كه آواز كوپال او شنود ، از هراس ، دل از سينهاش بيرون شود . به سرانگشتى ، خشتى را تا دو كُروه « 1 » خواهد افكند . پس اكنون دشنهاى آبگون بياور و مردى بينا دل . و نخست رودابه را به مِى مست كن . آنگاه تو بنگر كه آن مرد ، افسون كند و تهيگاه رودابه را بشكافد ، ليك رودابه را دردى نباشد . پس آن مرد ، آن بچه شير را بيرون كِشد . پس از آن آنجا را كه او چاك كرده بدوز و ترس و اندوه را از دل بيرون كن و اين گياهى كه به تو گويم با شير و مشك بكوب و هر سه را در سايه خشك كن و بر آن زخم بگذار كه بىدرنگ تندرستيش را ببينى . آنگاه يك پر مرا بر آن مال چه سايهء فرّ من خجسته باشد . تو نيز بايد از اين كار شاد باشى و پروردگار را ستايش كنى كه اين شاخ برومندت به بار آمد . سيمرغ اين بگفت و پرى از بازو بكند و بيفكند و پرواز كرد و برفت . زال آن پر را برگرفت و آنچه سيمرغ گفته بود بكرد . و مردم بسيارى با ديدگانى خونبار بر اين كار خيره گشته بودند . پس موبدى چرب دست بيامد و رودابه را به مِى مست كرد . آنگاه بدون رنج ، پهلوى او را چاك كرد و سر بچه را بگرفت و چنان بىگزند بيرون آورد كه هرگز كسى در گيتى نديده بود . « 2 » بچهاى بود چون پهلوانى شيرفش ، بالا بلند و زيبا . مرد و زن بر او خيره گشته بودند چه ، كسى هرگز بچهاى پيل تن نديده بود . رودابه يك شبانه روز از مِى ، بيهوش بخفت . در اين زمان زخمگاهش را بدوختند و دارو نهادند . « 3 » چون رودابه از خواب بيدار شد ، با سيندخت لب به سخن گشود . پس بر او زر و گوهر بيفشاندند و پروردگار را آفرين خواندند . آنگاه آن بچه را به پيش او بردند . بچهء يك روزه گويى يك ساله بود . چون رودابه او را بنگريست ، در او فرّ شاهنشاهى ديد . پس بخنديد و گفت : ديگر بِرَستم و اندوهم بسر آمد . پس هماندم
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 229
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٢٢٩
هامش
( 1 ) - كُروهkoruhبه پارسى به معناى ثلث فرسنگ يا يك ميل است .
( 2 ) - اين نخستين مورد سزارين در تاريخ بوده كه در ايران انجام شده است و چنان كه ملاحظه مىشود بسيار پيشتر از مورد تولد سزار بوده و در واقع مىبايست رستمى يا رستم زايى ناميده شود .
( 3 ) - ثعالبى اگر چه مىنويسد كه رستم بسيار درشت بود و اين زايمان به سختى انجام شد ، ليكن از مسئله سزارين و سيمرغ نامى نمىبرد . تاريخ غررالسير ، ص 88 .