تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 214

مساهمون:

ص٢١٤

سيندخت كه زنى ژرف بين و خردمند و چاره گر بود ، چون چنين شنيد ، پيش مهراب بنشست و گفت : اينك سخن مرا بشنو ، پس از آن هر چه خواهى كن . اگر اين همه گنج و خواسته « 1 » را از جان خويش گرامى تر نمىدارى ، پس ببخش و بدان كه اين شب ، آبستن است . و تيرگى اين شب ، پايدار نخواهد بود و سرانجام روز روشن فرا خواهد رسيد . مهراب گفت : سخن دراز مكن و آنچه مىخواهى بگوى و گرنه اينك جامهء خون بر تن كن . سيندخت گفت : اى سرفراز ، اكنون كارى مىكنم كه ترا به ريختن خونم نيازى نيفتد . اينك سزاوار است كه من به سوى سام روم و آنچه كه بايسته است او را بگويم . من در اين راه ، از جان خود مايه مىگذارم ، پس تو نيز از گنج بگذر . مهراب گفت : اينك كليد ! اندوه گنج را هرگز نبايد به خود راه داد . پس كنيز و اسب و تخت و تاج ، آراسته كن و با خويشتن به همراه بر . باشد كه شهر كابل را نسوزد و بگذرد . پس سيندخت گفت : نبايد كه چون من به چاره جويى مىپردازم ، تو بر رودابه سختى و فشار آورى . بدان كه تنها اميد من در گيتى ، اوست و هرگز اندوه خويشتن نمىخورم بلكه اين درد و اندوه من ، از اوست . اكنون با من پيمان ببند كه او را هيچ آزارى نرسانى . پس سيندخت پيمانى سخت ازو بگرفت و آنگاه همچون يك مرد ، به چاره گرى پرداخت . نخست خود را با ديبا و زر و مرواريد و ياكند « 2 » بيآراست . آنگاه از گنج مهراب ، سيسد هزار دينار از بهر بِشار « 3 » بيرون آورد . سپس شست اسب تازى و پارسى سيمين ستام و شست كنيز با گردنبندهاى زرين با جامى از زر پر از مشك و كافور و ياكند و زر و پيروزه و چندين گونه گوهر ديگر در دست هر يك و سد شتر مادّه سرخ موى و سد شتر باركش و تاجى پر از گوهرهاى شاهوار با گوشواره و دستبند و گردنبند و تختى از زر كه چندين گونه گوهر بر آن نشانده بودند به

هامش
( 1 ) - خواسته به پارسى به معناى مال است .
( 2 ) - ياكند به پارسى به معناى ياقوت است .
( 3 ) بِشار به پارسى به معناى نثار و پولى است كه بر كسى افشانند .