بود . گيتى از او در هراس افتاده بود و مردم شب و روز از بيم او پاس مىداشتند . « 1 » از آتشش پر كركسان بسوخت و آسمان از پرندگان پاك گشت و از زهرش كه بر زمين مىريخت ، زمين از درندگان تهى شد . آن اژدها چنان بود كه به آسانى نهنگ را از آب و دالمن « 2 » را از آسمان مىگرفت . و بدين سان زمين از مردم و چهارپا تهى مىگشت . چون ديدم كه در گيتى كسى را ياراى هماوردى او نيست ، به نيروى يزدان پاك ، ترس و بيم را از خويشتن دور ساختم و به نام پروردگار كمر را ببستم و بر اين اسب پيل پيكر بنشستم و با گرز گاو سر و كمان و سپر ، بسان نهنگى دژم به جنگ آن اژدهاى تيز دَم بشتافتم . هر كس كه مرا ديد كه به جنگ اژدها روان گشتهام و مىخواهم تا بر او گرز كِشَم ، مرا بدرود كرد چرا كه مىپنداشتند هرگز باز نخواهم گشت . چون بدانجا رسيدم ، او را چون كوهى بلند ديدم كه موى سرش چون كمندى بر زمين كشيده شده ، زبانش همچون درختى سياه ، از دهان بيرون افتاده و چشمانش چون دو آبگير پر از خون بود . چون مرا ديد بغريد و با خشم به سويم آمد . اى شهريار ، از بس دود تيره ازو به ابر خاسته بود ، گيتى پيش چشمم چون دريا شده بود . از بانگش زمين مىلرزيد و از زهرش كه بر زمين مىريخت ، زمين چون درياى چين شده بود . پس من همچون شيرى بر او بانگ زدم و يك تير الماس با خدنگ پيكان به دهانش زدم تا زبانش را به كامش بدوزم . چون بخشى از دهانش دوخته شد ، زبانش بيرون ماند . پس بىدرنگ تيرى ديگر به دهانش زدم و تير سوم را به ميان گلويش پرتاب كردم كه خون از جگرش بجوشيد . آنگاه به نيروى يزدان ، اين گرز گاو چهر را بر سرش كوفتم چنان كه سرش بشكست و گويى بارانى از كوه بباريد و زهرش چون رود نيل فرو ريخت و كَشَفرود همچون رودى از زرداب شد . و بدانسان به همان يك زخم كه بر
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 211
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٢١١
هامش
( 1 ) - اين اژدها و نظاير آن ، همان دايناسورها بودهاند . كليه مشخصاتى كه در اين باب در روايات كهن موجود است با مشخصات دايناسورها هماهنگى دارد .
( 2 ) - دالمن به پارسى همان عقاب را گويند .