سرش زدم ، ديگر از جا بر نخاست و نابود گشت ، و از آن رو مرا سام يك زخم ناميدند . همه كوهساران پر از مردان و زنانى بود كه جنگ من و آن اژدها را مىنگريستند . پس چون چنان ديدند بر من آفرين بسيار خواندند و گوهر بسيار بر من افشاندند . چون از آنجا بازگشتم ناگهان از زهر آن اژدها ، جوشن از تنم فرو ريخت و تنم برهنه گشت و چند گاهى تنم در زيان بود . نيز ساليان سال ، هم از براى آن زهر ، هيچ گياهى نروييد و تنها خار سوخته بر زمين بود . اينك اگر از جنگ ديوان ، ترا بگويم ، اين نامه دراز گردد . ليكن بدان كه جز اينها كه بگفتم ، سران بسيارى را به زير پاى آوردم و هر كجا كه اسبم را گردانيدم ، شير درّنده نيز اگر بود ، آنجا را تهى ساخت . « 1 » اكنون چندين سال است كه تختگاه من ، پشت زين و زمينم ، اسب است . « 2 » همه گرگساران و مازندران را با اين گرز گران براى تو فرمانبردار ساختم . ديرگاهى است كه از برو بوم ياد نكردم و تنها خواستم كه تو پيروز و شاد باشى . ليكن اكنون ديگر مرا گاهِ پيرى فرا رسيده است و پاس « 3 » را به زال سپردم كه براستى سزاوار كمربند و كوپال است تا او نيز همچنانكه من بكردم ، دشمنانت را نابود و دلت را شاد سازد . ليك او را آرزويى در دل است و اينك به نزد شاه مىآيد و مىخواهد . آرزويى كه در نزد يزدان هم نيكو
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 212
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٢١٢
هامش
( 1 ) - ابن اسفنديار نيز حكايت ديگرى در باب يك اژدهاى ديگر در طبرستان و كشته شدن آن به دست سام آورده است . وى مىنويسد : « به شهرياره كوه اژدهايى پديد آمده بود كه پنجاه گز بود . و آن نواحى تا به دريا و صحرا و كوه ، وحوش از بيم او گذر نتوانستند كرد . و ولايت باز گذاشتند و او تا به سارى بيامدى . مردم طبرستان پيش سام شدند و حال عرضه داشتند . سام بيامد ، اژدها را از دور بديد . گفت بدين سلاح با او به هيچ بدست ندارم . سلاحى بساخت و اژدها آن وقت به ديه الارس نزديك دريا بود . او را به جايگاهى كه كاوه كلاده مىگويند دريافت . اژدها سام را بديد ، حمله آورد . سام عمودى بر سر اژدها زد كه فرو شد و بانگى كرد كه هر كس كه با سام بودند ، از هول آن بانگ بيفتادند . و دُم خويش گرد مىكرد تا سام را در ميان گيرد . چهل گام سام باز پس جست . اژدها تا سه روز مىجنبيد . بعد از آن هلاك شد . هنوز بدان موضوع سبزه البته نمىرويد و اثر برقرار است . » ابن اسفنديار در ادامه شعرى از يك شاعر طبرى در اين باره آورده است :
تَنهء هَشتر بر بوم ِ * بدليرىِ اى سوم ِ
يعنى : از دليرى اين سام ، تنهء اژدر ( اژدها ) بر زمين است . ابن اسفنديار ، تاريخ طبرستان ، ج 1 ، ص 89 .
( 2 ) - در تاريخ سيستان ، ص 320 شعرى از رودكى در وصف سوار كارى سام بيامده است :
سام سوارى كه تا ستاره بتابد * اسب نبيند چنو سوار و به ميدان
( 3 ) - پاس به پارسى به معناى نوبت است .