رسد ، نخست بايد سر من را از تن جدا سازد . پس شتابان رو سوى سام نهاد . به سام آگهى رسيد كه آن بچه نرّه شير از راه آمد . پس همه لشگريان از جاى برخاستند و با درفش فريدون و درفشهاى سرخ و زرد و بنفش بر پشت پيلان ، تبيره زدند و زال را پذيره شدند . چون زال ، روى پدر را بديد ، از اسب پياده شد . بزرگان دو سپاه نيز پياده گشتند . پس زال زمين را ببوسيد . ليك پدر با او به كندى سخن گفت . پس زال بر اسب سوار شد . بزرگان كه چنين ديدند به نزد زال آمدند و گفتند : پدرت از تو آزرده گشته است ، اينك سركشى مكن و پوزش بخواه . ليكن زال گفت : مرا باكى از رنجش پدر نيست ، مگر نه اين كه سرانجام انسان ، خاك است . پدرم اگر خِرَد را به سرش بازآرد ، سخن مرا خواهد پذيرفت . اين چنين تا به درگاه سام بيامدند . پس سام ، زال را بار داد و چون زال به پيش پدر رسيد ، زمين را ببوسيد و او را آفرين كرد . آنگاه بگريست و گفت : پهلوان بيدار دل ، شادبادا . تو كه به زخم شمشيرت الماس نيز بريان گردد و به روز جنگت ، زمين گريان شود . اگر باد گرز تو به آسمان گيرد ، ديگر ستاره نيارد آورد . سراسر زمين ، به داد تو خرّم است و همهء مردم از داد تو شادمانند .
مگر من كه فرزند توام از داد تو بىبهرهام . ليك بدان كه من مرغ پروردهاى خاك خورد هستم و در گيتى كسى را هماورد خويش ندانم . آن زمان كه از مادر زاده شدم مرا به كوه افكندى . نه گهوارهاى ديدم و نه شير خوردم و نه هيچ خويش و ياورى داشتم ، تنها از آن رو كه تو را در بارهء سپيدى و سياهىِ رنگ ، با پروردگار گيهان آفرين سر جنگ بود . تا اين كه خدايم به چشم خدايى در من بنگريست و مرا بپرورد . اكنون ، هم هنر و مردى و مردانگى مرا هست ، و هم يارى چون آن مهتر كابلى . در كابل به فرمان تو نشستم و از پيمانت نگذشتم . ليك به يادآور كه بگفتى هرگز مرا نيآزارى . اكنون اين است آن رهآوردى كه برايم از مازندران و گرگساران بياوردى ، كه كاخ آباد مرا ويران سازى و اين چنين دادم را بدهى . اينك من با خشم ِ از تو ، برابر تو ايستادهام ، پس با ارّه مرا به دو نيم كن ليك هرگز سخن از كابل مگوى و آن گزندى كه مىخواهى به كابل رسانى ، به من رسان . چون سام سخنان زال را شنيد ، گفت : آرى سخن ِ
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 209
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٢٠٩