تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 207

مساهمون:

ص٢٠٧
آمدن سام به نزد منوچهر پس سام به پيش منوچهر رفت و زمين را ببوسيد . منوچهر كه تاجى از ياكند بر سر نهاده و بر تخت پيلسته بنشسته بود ، از جاى برخاست و او را نزد خود نشاند و آن چنان كه سزاوار بود بنواخت . آنگاه از آن گرگساران و نرهّ ديوان مازندران پرسيدن گرفت . منوچهر گفت : اى شاه ، جاودانه شاد باشى ، بدان كه من از اينجا رفتم تا بدان شهر ديوان نرّ كه از پهلوانان ايران نيز دلاورتر و همچون شيران جنگىاند ، رسيدم . آن سپاه را سگسار مىخوانند . چون آگهى آمدن من به ايشان رسيد ، سپاهى گِران از ايشان ، كوه تا كوه فريادى كشيدند و از شهر بيرون شده ، به جنگم شتافتند . لشگريان من از ايشان در هراس افتادند ، پس من بانگ بر لشگر زدم و اين گرز سد منى را كه مىبينى برداشتم و برفتم و با اين به مغزشان كوفتم . در هماندَم ، نبيره سلم كه از سوى مادر ، از تخم ضحاك بود و كركوى نام داشت ، چون گرگى به پيشم شتافت . سپاهيانش چون مور و ملخ بودند و دشت از ايشان سياه گشته بود . چون از ميان آن لشگر ، گَرد برخاست ، روى سپاهيان ما از ترس زرد گشت . پس من بىدرنگ اين گرز را برداشتم و سپاهيانم را در همانجاى گذاشته ، چنان از پشت زين برخروشيدم كه زمين بر ايشان چون آسيا گشت . پس دل سپاهيانم از آن خروش من به جاى آمد و سراسر ، رو سوى رزم كردند . چون كركوى آواز مرا شنيد چون پيل با كمندى دراز به جنگم شتافت و خواست تا مرا به دام كمند خود اندازد . ليك من از پيش او به ديگر سو شدم و كمان كيانى را برگرفتم و چون آتش بر او تير باراندام ، چنان كه سرش به كلاه خودش دوخته شد . پس به همان سان ، تيغى هندى به دست گرفت و چون پيل مست به سوى من رو كرد . من درنگ كردم و در زمانى بايسته كه نزديكم رسيد ، دست دراز كردم و كمربندش را بگرفته ، همچون شير ، او را از زين برگرفتم و چنان بر زمينش زدم كه همه استخوانش خرد گشت . بدين سان چون شاه ايشان چنان خوار