چون لاژورد « 3 » گشت ، پس ناگهان از جاى برخاست و دست بر شمشير برد و گفت : اينك خون رودابه را بر زمين ريزم . سيندخت كه آن چنان ديد ، بجست و او را بگرفت و گفت : اينك از من ِ كوچكتر ، سخنم را بشنو ، آنگاه هر آنچه كه خواهى بكن . ليك مهراب او را به كنارى انداخت و چون پيل مست بر خروشيد كه : آن هنگام كه مرا دخترى پديد آمد ، مىبايست بىدرنگ سر از تنش جدا مىساختم . ليكن من آن نكردم و به راه نياكان خود نرفتم ، « 1 » تا اين كه او اكنون چنين كرد . اينك چرا مرا از جنگ باز مىدارى ، مگر نمىدانى كه مرا هم بيم جان است و هم ننگ ، از آن رو كه اگر سام يل با منوچهرشاه بر ما فرمانروا گردند ، دود از كابل تا به خورشيد برآرند و زمينش را زير و زبر سازند . سيندخت چون اين سخن بشنيد ، گفت : در اين باره چنين به خيره سخن مگوى و مَهَراس ، چه سام از اين كار آگهى يافته و از براى همين از گرگساران بازگشته است . مهراب گفت : اى ماهروى ، هرگز با من سخن به كژّى و ناراستى مگوى ، چگونه چنين چيزى شده است ؟ بدان كه من اگر بيمى از گزند ايشان نداشتم ، چه كسى سزاوارتر از زال براى دامادى من بود ، و كيست كه از اهواز تا به قندهار ، پيوند با سام پهلوان را نخواهد ؟ پس سيندخت گفت : اى سرفراز ، مرا نيازى به گفتار ناراست نيست ، چه آشكار است كه گزند تو ، گزند من است . من نيز نخست همچون تو انديشيدم و از آن رو اندوهگين گشتم چه من نيز با خود بگفتم كه فريدون با آن پيوندى كه با سرو يمن بكرد و دختران او را براى پسران خويش بگرفت ، بر سرزمين او نيز فرمانروا گشت ، پس اينك زال نيز بر همان راه مىرود . ليكن چون اين نامه را بديدم ، ديگرگونه گشتم . آنگاه سيندخت ، نامه سام را كه در پاسخ زال فرستاده بود ، بياورد و به مهراب داد و گفت : دل خوشدار و بدان كه هر آنگه كه بيگانه ، خويش تو گردد ، دشمنانت به سختى خواهند افتاد . مهراب با دلى
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 204
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٢٠٤
هامش
( 3 ) - لاژورد همان لاجورد است .
( 1 ) - مهراب - چنان كه پيشتر ذكر شد - از تازيان بوده است و مراد از راه نياكان ، همان سنّت كشتن دختران است كه از ديرباز در ميان اعراب معمول بوده است .