تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 201

مساهمون:

ص٢٠١

شادكام شد و بر زال و آن بخشش آفرين كرد و از شادمانى ، درويشان را خواستهء « 1 » بسيار داد و مردم خويش را بنواخت . و از شادى ، نه شب ، خواب داشت و نه روز ، آرام و هرچه گفتى تنها سخن رودابه بود . آگاهى يافتن سيندخت از كار رودابه ميان زال و رودابه ، زنى شيرين سخن بود كه پيام ايشان را به سوى هم باز مىبُرد . چون پاسخ سام برسيد ، زال آن زن را بخواند و او را از آن آگاه كرد و گفت : به نزديك رودابه برو و او را بگوى كه ديدى كه تنگى و سختى كار ما را نيز گشايشى شد . اكنون فرستادهء من از پيش سام با شادمانى باز آمد . آنگاه زال ، نامه سام را به زن سپرد . زن از پيش او چون باد برفت و آن نامه را به نزد رودابه برد و او را به شادى مژده داد . رودابه كه چنين ديد بر آن زن درم افشاند و او را بر چهارپايهء زر بنشاند و جامه‌اى به دو بخشيد . آنگاه سربندى بياورد كه تار و پودش از بس زر و گوهر كه بر آن دوخته بودند ، ناپديد گشته بود ، نيز يك انگشترى پر مايه بياورد و آن دو را به آن زمان داد و با درود و پيام به نزد زال فرستاد . زن از سرا برفت و به ايوان رسيد ، ليكن در همان زمان ناگهان سيندخت او را بديد و گفت : مرا بگوى كه از كجا مىآيى و بدان كه هر چه گويى بايد راست باشد . چندى است كه از پيش من مىگذرى و به سراى رودابه در مىآيى و به من نمىنگرى . اينك دل روشنم به تو بدگمان گشته است . پس سخن گوى . روى زن از بيم سيندخت ، سرخ گشت و بترسيد و زمين را بوسه داد و گفت : من زنى هستم كه جامه و گوهرهاى گرانبها به خانه بزرگان مىبرم و مىفروشم . در اين سرا نيز رودابه از من يك افسر زرنگار و يك انگشترى پر از گوهر بخواست كه اينك برايش بياوردم .

هامش
( 1 ) - خواسته به پارسى همان مال است .