تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 203

مساهمون:

ص٢٠٣

از تخم ما بر زمين ، شاه باشد . آنگاه سيندخت ، آن زن را رها كرد و بنواخت و چنان وانمود كرد كه هرگز آن كارها نرفته است . پس به زن گفت : اى زيرك هوشيار ، هميشه لبت را بسته‌دار و در اين باره هيچ سخنى مگوى . آنگاه سيندخت كه دخترش را در نهان چنان ديده بود كه پند هيچ كس را در گيتى نمىشنود ، برفت و گريان بخفت . « 1 » آگاهى شدن مهراب از كار دخترش در همان هنگام مهراب ، شادان و ناآگاه ، از نزد زال به پيش سيندخت آمد ، ليك او را پژمرده و آشفته ديد . پس او را گفت : بگوى كه ترا چه شده كه اين چنين پژمرده گشته‌اى ؟ سيندخت با اندوه ، لب به گلايه بگشود كه : با خود مىانديشم كه اين كاخ و اين همه گنج و بندگان و باغ و بوستان و زيبايى و دانش را سرانجام بايد به دشمن سپاريم و بهرهء ما تنها تبنگويى « 2 » تنگ خواهد شد و هر آنچه را كه با رنج پرورديم ، ديگر از آن ما نخواهد بود . آرى فرجام ما اين است و ندانم كه آرامش ما در كجا باشد . مهراب كه چنين شنيد ، به سيندخت گفت : سخنان تازه مىگويى ، مگر نمىدانى كه سراى سپنجى بر اينسان است ، يكى مىآيد و يكى مىرود و با اندوه خوردن ، كار گيتى ديگرگون نشود و نتوان با پروردگار دادگر پيكار كرد . پس سيندخت گفت : نمىدانم چگونه از تو مىتوان اين راز بزرگ را نهفتن ؟ آن همه كه بگفتم ، داستان فرزندمان بود . اين بگفت و سر را به زير افكند و بگريست . آنگاه گفت : بدان كه پسر سام براى رودابه دامى نهاده است و دل روشن او را از راه ببرده . اينك ما را بايد چاره‌اى كردن . من كه هر چه پندش دادم ، بهره‌اى نبخشيد . دلش خيره و رخسارش زرد گشته است . چون مهراب ، اين بشنيد ، تنش لرزيد و رخش

هامش
( 1 ) - ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 80 - 79 .
( 2 ) - تبنگو ، تبنگوى به پارسى صندوق را گويند .