ليك او بيشتر خواست و اكنون مىرفتم تا برايش بياورم . سيندخت گفت : اگر مىخواهى كه دلم از گمان بد به تو آزاد گردد ، پس بهاى آنها را كه گرفتى به من بنمايان . زن گفت : رودابه گفت بهاى آنها را فردا مىدهم ، پس تو نيز تا من بها را نيافتهام ، از من مجوى . ليكن سيندخت ، سخنان او را باور نكرد و چون آن جامههاى گرانمايه و انگشترى رودابه را ديد ، كژّى و ناراستى گفتار زن را دريافت ، پس برآشفت و گيسوان او را در دست گرفت و بر زمينش افكند و به خوارى او را بر زمين كشيد و او را با پا كوبيد و با دست همى زد . سپس خشمگين به كاخ رفت و در كاخ بر خويشتن ببست و بفرمود تا رودابه به نزد او رفت . پس آنگاه سيندخت دست بر رخساره زد و اشك ريخت و رودابه را گفت : اى ماه گرانمايه چرا بجاى گاه ، چاه را برگزيدى ، چه چيزى از نكو داشتن مانده بود كه برايت نكردم ، اى ماهروى ، اينك همهء رازها را پيش مادر بگوى ، كه اين زن از پيش كه و از بهر چه به نزد تو مىآيد و اين مرد كيست كه سزاوار اين سربند و انگشترى است . و بدان كه تو با اين كارَت نام ما را به باد خواهى داد و دخترى مانند تو هرگز از مادر نزاده است . رودابه از شرم مادر سر بر زمين انداخته بود و مىگريست پس به مادر گفت : اى پر خرد ، من دلدادهء زال گشتهام و هرگز نمىخواهم بدون او زنده باشم . بدان كه يك موى او را به گيتى نخواهم دادن . و بدان كه من و او يكديگر را ديدهايم و با هم نشستهايم و دست او را به پيمان در دست گرفتهام و جز اين هيچ چيزى ميان ما نرفته است . از سوى زال فرستادهاى نزد سام رفت و اينك پاسخ او را باز آورده ، كه سام اگر چه نخست از اين كار رنجيده گشت اما سرانجام فرستاده را بسيار چيز داد و با ما همداستان گشت .
اينك همين زن كه مويش را كَندى و بر زمينش كشاندى ، آورندهء پاسخ سام بود و آن جامه نيز پاسخ آن نامه بود . سيندخت از اين گفتگو فرو ماند و زال را جفتى سزاوار براى رودابه ديد و او را بپسنديد . پس گفت : زال هم پهلوانى بسيار بزرگ و هم بسيار خردمند است و همه هنرها را داند ، ليك تنها يك چيز است و آن اين كه شاه ايران از اين كار خشمناك شود و خاك كابل را به خورشيد برآرد . چرا كه او نمىخواهد كسى
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 202
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٢٠٢