سخنان كنيزك شنيد ، لب به دندان گزيد و گفت : اين گونه از شاه ياد مكن ، كه او شاه نيمروز ، فرزند سام است كه او را دستان مىخوانند و هرگز سپهر چون او به خود نديده است . اين بار كنيزك بخنديد و ريدك را گفت : اين چنين ازو سخن مگوى و بدان كه مهراب ، ماهى در پس پردهء خود دارد كه بر شاه تو سر است و در زيبايى بى همتاست ، پيكرش سپيد چون پيلسته و گيسوانش همچون تاجى از مشك بر سرش مىباشد . چشمانى مست و ابروانى كمان و بينىاى چون كِلكى سيمين دارد . دهانش به تنگى دل مستمندان است و سر زلفش چون زنجير پاى بند . در گيهان ، ماه نيز همچون او نيست . اينك ما از كابلستان به سوى شاه زابلستان آمدهايم تا مگر چارهاى كنيم و آن لب لآل فام « 1 » را با لب پور سام آشنا سازيم ، زيرا كه رودابه سخت سزاوار زال است . ريدك از شنيدن سخنان ايشان خرسند گشت و بخنديد و به نزد زال رفت . چون ريدك ، خندان به نزد زال بازگشت ، زال ، او را پرسيد : آن كنيزك ، تو را چه گفت كه خندان شدى ؟ پس ريدك ، آنچه ديده و شنيده بود به زال بازگفت . دل زال از شادى شنيدن آن سخنان ، جوان گشت . پس به ريدك گفت : برو و آن كنيزكان را بگوى كه از اين گلستان مَرَويد ، مگر آنكه با خود ، گوهرهايى نيز به همراه اين گلها ببريد . پس به كاخ باز مگرديد تا اين كه پيامى به راز ، با شما همراه سازم . آنگاه زال بفرمود تا درم و زر و گوهرهاى فراوان با پنج ديباى هفت رنگ گرانمايه بياوردند . پس كنيزكان را گفت : اين را پنهانى به نزد رودابه بريد و با كسى در اين باره سخن مگوييد . پس آن گنجها را به نام پهلوان گيتى ، زال زر بديشان سپردند . كنيزكان با يكديگر گفتند : ديگر شير نر به دام افتاد و اكنون ديگر كام رودابه و كام زال بجاى آمد ، و اين اختر فرخندهاى بود . در همان زمان گنجورشاه كه آن پيشكشها را به نزد كنيزان برده بود ، به پيش زال بازگشت و آنچه به كنيزان گفته بود ، او را بازگفت . آنگاه زال ، خود به آن باغ به نزد كنيزان رفت و از ايشان در بارهء رودابه پرسيدن گرفت و گفت : بر شما
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 191
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص١٩١
هامش
( 1 ) - لآل به پارسى لعل را گويند .