تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 189

مساهمون:

ص١٨٩

چگونه از پدر شرم نمىدارى ؟ زيرا كه آن را كه پدرش روزگارى خوار داشت و از خود جدا ساخت ، تو اكنون مىخواهى به بر گيرى . مگر نمىدانى كه او را مرغ در كوه پرورانيده است و از اين رو در ميان گروه ، شهره گشته است و مگر نمىدانى كه هيچ كسى هرگز پير از مادر نزاده و هر كه چنين زاده شود ، نژاده نيست . تو با اين همه زيبايى و با اين موى مشكين ، شگفتى باشد اگر پيرى را برگزينى بلكه تنها خورشيد شايسته همسرى تو است . چون رودابه گفتار ايشان را بشنيد سخت خشمگين گشت و بر ايشان بانگ زد و روى از ايشان بتابيد . آنگاه با رويى دژم و آن چنان كه از خشم ، خم به ابروان آورده بود ، به ايشان گفت : گفتارتان ارزش شنيدن نداشت ، بدانيد دل من كه در انديشه ستاره است ، هرگز نمىتواند به پندار ماه شاد گردد ، آنكه خوراكش گِل است ، هرگز به گُل ننگرد ، گرچه گُل از گِل ستوده‌تر باشد ، هر كه درمان جگرش سركه بُوَد ، اگر انگبين خورَد ، درد او بيشتر گردد . من نيز نه قيصر مىخواهم ، نه فغفور چين و نه از تاج داران ايران زمين . تنها سزاوار من زال ، پسر سام است با آن بر و بازو و يال چون شير . اينك اگر چه او را پير خوانند يا نوجوان ، هرچه هست ، مرا آرام جان و روان است . پس هيچكس ديگر جز او در دل من مباد و هرگز جز وى از كسى ديگر نزد من ياد مكنيد . و بدانيد كه دل من ، مِهر او را نديده گزيد و اين دلدادگى من به دو تنها از شنيدن در باره او بود . و بدانيد كه اين مِهر من نه از براى روى و موى و زيبايى ، كه تنها از براى هنرهاى اوست . چون كنيزكان اين سخنان رودابه را كه از دل خسته‌اش برخاسته بود شنيدند ، او را گفتند : ما همگان بنده و دوستدار توييم و هر آنچه كه اكنون ما را فرمان دهى ، آن كنيم . آنگاه يكى از ايشان گفت : سد هزاران چون ما برخى « 1 » تو باد ، اين راز را از ديگران نهان كن و بدان اگر بايد كه جادويى بياموزيم و به بند و افسون ، چشمها را بدوزيم تا اين كه آن شاه را نزد تو آوريم ، همچنان كنيم

هامش
( 1 ) - برخى به پارسى به معناى قربان و فدا است .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 189 | حكيم أبو القاسم الفردوسي