دو چشمش بسان دو نرگس و مژگانش تيرهتر از پر زاغ و ابروانش چون كمان طراز است . گويى بهشتى آراسته است . آن مرد با اين سخنان ، دل زال را به جوش آورد و آرام و هوش او بربود . آن شب را زال با زارى در انديشه آن دخترِ ناديده روز كرد . بامدادان مهراب به خرگاه زال رفت . زال از ديدار او بسيار شادمان گشت و گفت : مرا بگوى كه از تخت و تاج و هر آنچه كه مىخواهى ، تا به تو دهم . مهراب گفت : اى پادشاه ، تنها در گيتى يك آرزو دارم ، آرزويى كه بر تو دشوار نيست ، و آن اين كه به خانه من آيى و با اين كار ، جانم را همچون خورشيدى روشن سازى . ليكن زال كه چنين بشنيد گفت : اين انديشهاى نيكو نيست و مرا در خانه تو جايى نيست و سام نيز اگر اين شِنَود ، خرسند نگردد كه من به خانه بتپرستان روم و به ميگسارى پردازم « 1 » . پس هر چه جز اين بگويى ، آن را خواهم پذيرفت . چون مهراب اين سخن زال بشنيد ، زبان به آفرين او گشود ، ليك در دل ، وى را ناپاك دين خواند و برفت . زال ، ولى ، سخت شيفته او و دخترش - كه هرگز ناديده بود - گشته بود . بزرگان همراه زال نيز اگر چه مهراب را از براى بتپرستيش سزاوار دوستى زال نمىدانستند ، ليكن چون زال را تا بدين پايه شيفته او ديدند ، ايشان نيز زبان به ستايش مهراب گشودند . راى زدن رودابه با كنيزكان روزى پگاه ، مهراب از نزد زال به سوى شبستان خويش رفت . در آنجا دو خورشيد رخ بديد : يكى دختر زيبايش رودابه ، ديگرى همسر خردمند و مهربانش سين دخت كه همچون باغ بهارى ، سراپا به رنگ و بو و نگار آراسته بودند . ليك در رودابه به شگفتى خيره ماند و بر او آفرين بخواند . چرا كه سروى ديد كه ماهى گِرد بر آن بود كه از شاهبوى « 2 » ، كلاهى بر سر نهاده و چون بهشتى پر از خواسته ، به ديبا
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 187
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص١٨٧
هامش
( 1 ) - مهراب از بتپرستان و از نسل ضحاك بوده است .
( 2 ) - شاهبوى به پارسى به معناى عنبر است .