خداوند در هماندم مهرى از او در دل سيمرغ نهاد كه سيمرغ در انديشهء خوردن او نيفتاد . پس فرود آمد و چنگ بر زد و كودك را برگرفت و او را به نزد بچههايش برد . آنگاه سيمرغ و بچههايش به آن كودك كه خون مىگريست خيره گشتند و مهر او در دل ايشان افتاد . پس سيمرغ كه نمىتوانست او را شير دهد ، از آن پس از آنچه كه شكار مىكرد ، نازكترينش را برمىگزيد و به آن كودك مىداد . بدين سان كودك بدون شير و با گوشت و خون خوردن پرورش يافت و روزگارى دراز بگذشت تا اين كه آن كودك ، به مردى برآمد و همچون سرو گشت و خبر او در گيتى پراكنده گشت و به سام نيز سخن از او برسيد .
نشانش پراگنده شد در جهان * بَد و نيك هرگز نماند نهان
خواب ديدن سام از چگونگى كار پسر
شبى از شبها ، سام خفته بود . در خواب ديد كه از كشور هند ، پهلوانى سوار بر اسپى تازى به تاخت به سوى سام آمد و او را به فرزند برومندش مژده داد . سام چون از خواب بيدار گشت ، موبدان را فراخواند و آنچه در خواب ديده بود و نيز آنچه از كاروانان در بارهء آن پسر شنيده بود ، به ايشان بگفت . آنگاه پرسيد : اينك چه گوييد كه آيا اين كودك هنوز زنده است يا اين كه از گرما و سرما مرده است . پس هر كه در آن گروه بودند ، از پير و جوان زبان برگشادند كه : بدان كه تو بر يزدان ، ناسپاس گشتى ، چرا كه شير و پلنگ بر سنگ و خاك يا ماهى و نهنگ در آب ، همگى بچه خود را مىپرورانند و يزدان را ستايش مىكنند . ليك تو پيمان پروردگارِ نيكى دهش را بشكستى و آن بچه بىگناه را به كوه افكندى و از موى سپيدش دلتنگ گشتى . ولى هرگز مگو كه او زنده نيست و به جستجويش برآى و بدان :
كه يزدان كسى را كه دارد نگاه * ز گرما و سرما نگردد تباه
پس تو اكنون از يزدان پوزش بخواه و بدان كه او بر هر نيك و بد ، خود ،
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 175
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص١٧٥