خواستى : درختى كه بنشاندى آمد به بار * بيابى هم اكنون برش در كنار گرش بار خارست ، خود كِشتهاى * وگر پرنيان است ، خود رشتهاى پس منوچهر اسبش را به سوى او تاخت و با شمشير چنان بر گردن او زد كه سر از تنش جدا گشت . آنگاه بفرمود تا سرش را برداشتند و بر نيزه كردند . همه لشگريان از آن زور بازو در شگفت مانده بودند . با كشته شدن سلم ، همه سپاهيانش ، پراكنده گشتند و هر گروهى به دشت و دَهار « 1 » و كوهى پناه برد . آنگاه مرد خردمند و چرب زبانى را يافتند تا از سوى ايشان به پيش منوچهر پيامى ببرد . چون فرستاده به نزد منوچهر رسيد ، از زبان آن سپاهيان سلم گفت : ما همگان گوش به فرمان توايم . بدان كه ما يا رمهدار و يا كشاورز بوديم كه به فرمان سلم كه شاهمان بود به سپاهيگرى بدين جنگ آمديم . و گرنه ما را هيچ كينهاى در دل نبود . اكنون همگى بندگان منوچهر شاهيم . اگر او آهنگ جنگ با ما دارد ، ما توان ستيز با او را نداريم . منوچهر چون پيام ايشان را شنيد ، گفت : بدانيد كه من از براى آرزوى خويشتن نبود كه به اين جنگ دست يازيدم و هرگز بر آن نيستم كه كارى اهريمنى كنم . اكنون شمايان خواه دشمن من و خواه دوست من باشيد ، چون يزدان پيروزگر ما را بر دشمن چيره ساخت و گناهكار از بىگناه پيدا گشت ، ديگر روز داد فرا رسيد و گاهِ بيداد بگذشت . پس شمايان نيز زينهار خواهيد يافت و زين پس جنگ افزار از خود دور سازيد و كينه از دل بيرون كنيد و پاك دين باشيد و مهر بورزيد و هر كه از هر جا آمده است ، توران يا چين يا روم رَوَد و به زندگانى خويش پردازد . چون سپاهيان سلم از اين سخنان آگه شدند ، منوچهر را آفرين گفتند و همه سپاهيان سلم كه از چين آمده بودند ، ساز و برگ جنگ خود را نزد منوچهر بردند و همه را همچون كوهى بر هم ريختند . منوچهر نيز هر يك از ايشان را به اندازه
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 164
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص١٦٤
هامش
( 1 ) - دَهار واژهء پارسى غار است .