كسى چون كاكوى نتواند از در هوخت گنگ به جنگ ما آيد . ليكن منوچهر ، او را گفت : تو از اين كار نگران مباش ، چه خود ، از اين لشگركشى الانان خسته گشتهاى . اكنون گاهِ جنگ من است . پس از هر سوى آواى شيپور و كوس و ناى به آسمان خاست و سپاهيان آماده جنگ گشتند . جنگ در گرفت « 1 » و كاكوى غريوى بر كشيد و همچون ديو اندر ميدان شد . منوچهر نيز با شمشير هندى در دست از لشگر بيرون شد و غريوى بزد . از غريو آن دو ، گويى كوه به لرزه درآمد . پس هر دو همچون دو پيل با يكدگر جنگ آغازيدند . كاكوى نيزهاى بر كمر بند منوچهر زد كه كلاه خود روميش از سر بجنبيد و كمربندش دريده شد و كمرگاهش از ميان آهن پديدار گشت . پس منوچهر تيغى بر گردن كاكوى بزد كه جوشن بر تنش چاك شد . بدين گونه تا نيمروز هر دو چون پلنگان با يكدگر در آويختند . چون آفتاب فرو شد « 2 » منوچهر پايدارتر ، ناگهان به آسانى كمر بند كاكوى را بگرفت و او را كه همچون پيل بود از زين برداشت و بر زمينش زد و با شمشير ، سينهاش را دريد . و بدين سان آن مرد تازى ، به سرنوشتى كه از روز زادن از مادر برايش نوشته شده بود ، دچار گشت . گريختن سلم و كشته شدن او بدست منوچهر با كشته شدن كاكوى ، پشت سلم شكسته شد و آهنگ آن كرد تا به دژ الانان پناه برد . ليك چون خود را به نزديكى دريا رسانيد ، هيچ كشتىاى نيافت كه با آن به سوى دژ رود . در همان هنگام منوچهر از پس او تاخت و خود را به او رسانيده ، گفت : اى مرد ستمكار و شوم ، برادرت را از بهر تاج و تخت بكشتى . اكنون اى شاه ، برايت تاج و تخت آوردهام . از چه رو مىگريزى ؟ اين چيزى است كه خودت
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 163
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص١٦٣
هامش
( 1 ) - گرچه حكيم فردوسى سخن از آمدن دوبارهء كاكوى نمىكند ، ليكن چنين پيداست كه كاكوى براى بار دوم در همان زمان به جنگ آمده بود و اين جنگ در همان ايران زمين واقع شد .
( 2 ) - آفتاب فرو شدن و آفتاب نشستن به پارسى ، غروب را گويند .