به بيگانه بر مهر خويشى نهاد * بداد از گزافه ، سر و دژ به باد
چنين گفت با بچه ، جنگى پلنگ * كه اى پر هنر بچهء تيز چنگ
ندانسته در كار ، تندى مكن * بينديش و بنگر ز سر تا به بن
به گفتار شيرين بيگانه مرد * بويژه به هنگام ننگ و نبرد
پژوهش نماى و بترس از كمين * سخن هر چه باشد به ژرفى ببين
نگر تا يكى مهتر تيز مغز * پژوهش چو ننمود در كار نغز
ز نيرنگ دشمن نكرد ايچ ياد * حصارى بدان گونه بر باد داد
بارى ، چون پاسى از شب بگذشت ، قارن درفش كاويان را برافراخت . چون شيروى آن را بديد به سوى قارن آمد و به يارى او اندر دژ گشت و بدين سان ، قارن و شيروى سران دژ و نگاهبانان را بكشتند . چون سپيده بر زد ، ديگر از دژبانان كسى نبود . بامدادان كشتار در گرفت و سپاهيان منوچهر كه اينك درون دژ گشته بودند ، دوازده هزار تن از سپاهيان تور را بكشتند و جوى خون روان گشت و آتش از هر سوى به آسمان خاست .
تاخت كردن كاكوى نبيره ضحاك
چون قارن ، دژ الانان را بگشود ، به سوى منوچهر شاه بازگشت و آنچه كرده بود ، براى او باز گفت . منوچهر بر او آفرين كرد . آنگاه گفت : چون تو از اينجا به سوى دژ الانان برفتى ، نبيره ضحاك به نام كاكوى - كه بسيار نيرومند و نترس است - از دژ هوخت گنگ براى يارى سلم ، با سد هزار سپاهى به اينجا به جنگ ما آمد و تنى چند از دليران ما را بكشت . ليكن دست نداد كه من با او هماورد شوم . چون اين بار به جنگ ما آيد ، با او بستيزم . قارن كه چنين شنيد ، گفت : اى شهريار ، چه كسى را ياراى آمدن به جنگ تو است ؟ كاكوى كه باشد ؟ من اكنون چاره اين كار را مىسازم تا ديگر
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 162
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص١٦٢