مىتواند بدانجا رود و در آن پناهيده « 1 » گردد ، دژ الانان بر كنار دريا تواند بود . پس بايسته است كه تا پاى او بدان دژ نرسيده است ، راه را بر او بگيريم ، چرا كه چنانچه او را بدان دژ دسترس شود ، ديگر چيرگى بر او آسان نخواهد بود چون آن دژ ، به ترفندهايى ، از ژرفاى آب سر به آسمان برآورده است و گنجهاى بسيار در آن نهاده است . پس من بايد خود ، به شتاب بدانسو شوم . چون منوچهر ، اين آهنگ خود را نهانى با قارن در ميان گذارد ، قارن به او گفت : اگر شاه بيند ، سپاهى بزرگ را به من سپارد و درفش كاويان و انگشترى تور را نيز با من همراه سازد تا خود را با سپاه به كنار باروى آن دژ رسانم و با نيرنگى سپاه را بدان دژ اندازم . پس تو اى شاه ، از اين راز با كسى سخن مگوى . من و گرشاسپ نيز شبانه با شش هزار سپاهى ورزيده به سوى آنجا روانه مىشويم . پس شبانه از راه دريا به سوى دژ الانان روانه گشتند . قارن سپاه را به شيروى سپرد و گفت : من خود را پنهان مىكنم و به نزد دژبان مىروم و انگشترى تور را به او نشان مىدهم و خود را فرستادهء او مىنمايانم . ولى چون وارد دژ شوم ، درفش كاويانى را بر مىافرازم و چون شمايان ، آن را ببينيد ، همگى به سوى من رو نهيد و چون فرياد كشم ، جنگ را بيآغازيد . پس چون نزديك خشكى رسيدند ، قارن سپاه را به شيروى سپرد و ايشان را در همانجا جاى داد و خود به سوى دژ شتافت . چون قارن به دژ الانان رسيد ، انگشترى را به دژدار نماياند و گفت : من از نزد تور آمدهام . او مرا گفت به سوى دژبان الانان رو و او را در نگاهبانى از دژ ، يار باش و هر دو هشيار باشيد تا چون سپاه منوچهر شاه با درفش كاويانى بسويتان آيد ، شما ايشان را باز داريد و شكستشان دهيد . چون دژبان اين گفتهها را شنيد و مُهر انگشترى تور را بديد ، هماندم در دژ را گشود و ندانست كه آن ، نيرنگى است و بىدرنگ گفتارش را پذيرفت :
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 161
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص١٦١
هامش
( 1 ) - پناهيده واژهء پارسى حصارى است .