تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 157

مساهمون:

ص١٥٧
تاخت كردن منوچهر بر سپاه تور چون شب فرا رسيد قارن و سرو - شاه يمن - كه سگالشگر سپاه بود - به پيش سپاهيان شدند و برخروشيدند كه : اى نامداران و شيران شاه بدانيد كه اين جنگ ، جنگ با اهريمن و دشمن خداى است ، پس كمر به جنگ ببنديد و هشيار باشيد و بدانيد كه هر كه در اين جنگ كشته شود ، از گناهان پاك مىگردد و به بهشت خواهد رفت . پس هر كه از شمايان ، خون يكى از لشگر چين و روم را بريزد ، فرّه با او است و نامش جاودانه نيك خواهد ماند و هم از شاه و سپهسالار ، زر خواهد گرفت و هم از خداوند ، بخت . پس بامدادان همگان كمر پهلوانى ببنديد و گرز و دشنه كابلى بدست ، هر يك در جاى خويش جاى گيريد . پس سران سپاه نزد سپهسالار رده كشيدند و به او گفتند : ما همگان بنده‌ايم و در گيتى ، از براى شاه زنده هستيم و هر آنچه ما را فرمايد ، آن كنيم و با دشنه‌هايمان زمين را از خون ، چون جيحون سازيم . آنگاه با سرى پر از كينه به سوى خرگاه‌هايشان بازگشتند . چون سپيده بردميد ، منوچهر با جوشن و تيغ و كلاه خود رومى از دل سپاه بپاخاست . با به پا خاستن او ناگهان همه سپاه فريادى كشيدند و نيزه‌ها را خشمآگين بالا بردند . زمين همچون كشتىاى بر آب گشته بود كه گويى به شتاب به سوى فرو شدن مىرود . غرّش تبيره و كارناى و شيپور به آسمان خاسته بود . پس دو سپاه به جنگ يكديگر شتافتند و بيابان چون درياى خون شد گويى كه بر روى زمين لاله روييد چنان كه پاى پيلان درون خون بود . و در آن جنگ ، چيرگى ، يك سره با منوچهر بود . زمانه به يكسان ندارد درنگ * گهى شهد و نوش است و گاهى شرنگ اين چنين تا شب فرا رسيد جنگيدند . شب هنگام تور و سلم كه بيچاره گشته بودند ، كوشش كردند تا مگر راهى براى شبيخون بيابند . چون روز شد ، كسى به