رسانيد . ولى اين كه بر اين پيلان ، تخت پيلسته « 1 » و تاج پيروزه و ديگر گنجها فرستادهايد ، بدانيد كه ما را بدين چيزها نياز نيست و من با اين خواستهها « 2 » هرگز از كين ايرج نخواهم گذشتن و خون ايرج هرگز بدينها شسته نگردد . سر ايرج تاج دار به زر نفروشم ، كه هر كه بهاى سر ستاند ، از اژدها نيز بدتر بُوَد . و اگر چنين كنم ، مردم خواهند گفت كه اين پدر پير ، بهاى جان پسر مىگيرد . ما را بدين نيازى نيست . و من با اين پيرى تا زنده باشم ، كمر از اين كين نخواهم گشود . آنگاه فريدون به فرستاده گفت : اينك كه پاسخم را شنيدى ، همه را به ياد بسپار و به شتاب از اينجا برو . فرستاده چون آن گفتار پر خشم را شنيد ، و منوچهر را با چنان سالارى بديد ، بپژمرد و لرزان از جاى برخاست و بدانست كه به زودى بخت از تور و سلم بر خواهد گشت . پس هماندم بر زين نشست و چون باد به سوى خاور روان شد . چون از دور خاور پديدار گشت ، ديد كه در دشت سراپردهاى افراشته شده است . چون نزديك رسيد ، ديد كه خرگاهى از پرنيان زدهاند و سلم ِ خاور خدا با تور به گفتگو نشستهاند . چون فرستاده را ديدند بىدرنگ از منوچهر و شاهى او و از فريدون و سپاهيان و بزرگان دربارشان و از اندازه گنج ايشان بپرسيدند . فرستاده گفت : بدانيد كه در آنجا گويى بهارى خرّم در بهشت را ديدم ، خاكش همه از شاهبوى « 3 » و خشتش همه از زر . كاخشان سر به آسمان ساييده ، در يك سوى ، پيلانى كه بر پشتشان تختهايى از زر بود و در سوى ديگر شيران با گردن آويزهايى پر از گوهر رده كشيده بودند . در پاى پيلان ، تبيره زنان جاى داشتند و از هر سوى خروش كارناى به گوش مىرسيد . فريدون شاه بر تخت بلندى از پيروزه نشسته و تاجى از ياكند « 4 » درخشان بر سر نهاده بود .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 153
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص١٥٣
هامش
( 1 ) - پيلسته به پارسى به معناى عاج باشد .
( 2 ) - خواسته همان مال است .
( 3 ) - شاهبوى به پارسى به معناى عنبر است .
( 4 ) - ياكند به پارسى همان ياقوت است .