برادرش را ديد بر زيرگاه * نهاده بسر بر ز گوهر كلاه
چو آمد بنزديك شنگل فراز * ورا ديد با تاج بر تخت ناز
همه پايهء تخت زرّ و بلور * نشسته برو شاه با فرّ و زور
بر تخت شد شاه و بردش نماز * همى بود پيشش زمانى دراز
چنين گفت زان كو ز شاهان مهست * جهاندار بهرام يزدان پرست
يكى نامه دارم بر شاه هند * نوشته خطى پهلوى بر پرند
چو آواز بهرام بشنيد شاه * بفرمود زرّين يكى زيرگاه
بران كرسىء زرْشْ بنشاندند * ز درگاه يارانش را خواندند
چو بنشست بگشاد لب را ز بند * چنين گفت كاى شهريار بلند
زبان بر گشايم چو فرمان دهى * كه بىتو مبادا بهى و مهى
به دو گفت شنگل كه برگوى هين * كه گوينده يابد ز چرخ آفرين
چنين گفت كز شاه خسرو نژاد * كه چون او بگيتى ز مادر نزاد
مهست آن سر افراز بر روى دهر * كه با داد او زهر شد پاى زهر
بزرگان همه باژدار وىاند * بنخچير شيران شكار وىاند
چو شمشير خواهد برزم اندرون * بيابان شود همچون درياى خون
ببخشش چو ابرى بود دُرّبار * بود پيش او گنج دينار خوار
پيامى رسانم سوى شاه هند * همان پهلوى نامهيى بر پرند
[ پاسخ دادن شنگل به نامهء بهرام ]
چو بشنيد شد نامه را خواستار * شگفتى بماند اندران نامدار
چو آن نامه بر خواند مرد دبير * رخ تا جور گشت همچون زرير
به دو گفت كاى مرد چيره سخن * بگفتار مشتاب و تندى مكن
بزرگى نمايد همى شاه تو * چنان هم نمايد همى راه تو
كسى باژ خواهد ز هندوستان * نباشم ز گوينده همداستان
بلشكر همى گويد اين گر بگنج * و گر شهر و كشور سپردن برنج
كلنگ اند شاهان و من چون عقاب * و گر خاك و من همچو درياى آب
كسى با ستاره نكوشد بجنگ * نه با آسمان جست كس نام و ننگ
هنر بهتر از گفتن نابكار * كه گيرد ترا مرد داننده خوار
نه مردى نه دانش نه كشور نه شهر * ز شاهى شما را زبانست بهر
نهفته همه بوم گنج منست * نياكان به دو هيچ نابرده دست
دگر گنج برگستوان و زره * چو گنجور ما بر گشايد گره
به پيلانش بايد كشيدن كليد * و گر ژنده پيلش تواند كشيد
و گر گيرى از تيغ و جوشن شمار * ستاره شود پيش چشم تو خوار
زمين بر نتابد سپاه مرا * همان ژنده پيلان و گاه مرا
هزار ار بهندى زنى در هزار * بود كس كه خواند مرا شهريار
همان كوه و درياى گوهر مراست * به من دارد اكنون جهان پشت راست
همان چشمهء عنبر و عود و مشك * دگر گنج كافور ناگشته خشك
دگر داروى مردم دردمند * به روى زمين هرك گردد نژند