بر ما بباش و دل آرام گير * چو پخته نخواهى مى خام گير
پس انگاه دستور را پيش خواند * ز بهرام با او سخن چند راند
گر اين مرد بهرام را خويش نيست * گر از پهلوان نام او بيش نيست
به خوبى بگويش كه ايدر بايست * ز قنّوج رفتن ترا روى نيست
چو گويى دهد او تن اندر فريب * گر از گفت من در دل آرد نهيب
تو گويى مر او را نكوتر بود * تو آن گوى با وى كه در خور بود
بگويش بران رو كه باشد صواب * كه پيش شه هند بفزودى آب
كنون گر بباشى بنزديك اوى * نگه دارى آن راى باريك اوى
هر انجا كه خوشتر ولايت تر است * سپهدارى و باژ و ملكت تر است
بجايى كه باشد هميشه بهار * نسيم بهار آيد از جويبار
گهر هست و دينار و گنج درم * چو باشد درم دل نباشد بغم
نوازنده شاهى كه از مهر تو * بخندد چو بيند همى چهر تو
بسالى دو بار ست بار درخت * ز قنّوج بر نگذرد نيك بخت
چو اين گفته باشى بپرسش ز نام * كه از نام گردد دلم شادكام
مگر رام گردد بدين مرز ما * فزون گردد از فرّ او ارز ما
ورا زود سالار لشكر كنيم * بدين مرز با ارز ما سر كنيم
بيامد جهان ديده دستور شاه * بگفت اين ببهرام و بنمود راه
ز بهرام زان پس بپرسيد نام * كه بىنام پاسخ نبودى تمام
چو بشنيد بهرام رنگ رخش * دگر شد كه تا چون دهد پاسخش
بفرجام گفت اى سخن گوى مرد * مرا در دو كشور مكن روى زرد
من از شاه ايران نپيچم بگنج * گر از نيستى چند باشم برنج
جزين باشد آرايش دين ما * همان گردش راه و آيين ما
هر انكس كه پيچد سر از شاه خويش * ببر خاستن گم كند راه خويش
فزونى نجست آنك بودش خرد * بد و نيك بر ما همى بگذرد
خداوند گيتى فريدون كجاست * كه پشت زمانه به دو بود راست
كجا آن بزرگان خسرو نژاد * جهاندار كىخسرو و كىقباد
دگر آنك دانى تو بهرام را * جهاندار پيروز خودكام را
اگر من ز فرمان او بگذرم * به مردى سر آرد جهان بر سرم
نماند بر و بوم هندوستان * بايران كشد خاك جادوستان
همان به كه من بازگردم بدر * ببيند مرا شاه پيروزگر
گر از نام پرسيم بر برزوى نام * چنين خواندم شاه و هم باب و مام
همه پاسخ من بشنگل رسان * كه من دير ماندم به شهر كسان
چو دستور بشنيد پاسخ ببرد * شنيده سخن پيش او بر شمرد
ز پاسخ پر آژنگ شد روى شاه * چنين گفت اگر دور ماند ز راه
يكى چاره سازم كنون من كه روز * سر آيد بدين مرد لشكر فروز
[ جنگ بهرام با گرگ و كشتن او گرگ را ]
يكى كرگ بود اندران شهر شاه * ز بالاى او بسته بر باد راه