همه بوم ما را بدين سان برست * اگر زرّ و سيمست و گر گوهرست
چو هشتاد شاهند با تاج زر * بفرمان من تنگ بسته كمر
همه بوم را گرد درياست راه * نيابد بدين خاك بر ديو گاه
ز قنّوج تا مرز درياى چين * ز سقلاب تا پيش ايران زمين
بزرگان همه زير دستِ منند * به بيچارگى در پرست منند
بهند و بچين و ختن پاسبان * نرانند جز نام من بر زبان
همه تاج ما را ستايندهاند * پرستندگى را فزايندهاند
بمشكوى من دخت فغفور چين * مرا خواند اندر جهان آفرين
پسر دارم از وى يكى شير دل * كه بستاند از كه بشمشير دل
ز هنگام كاوس تا كىقباد * ازين بوم و بر كس نكردست ياد
همان نامبردار سيصد هزار * ز لشكر كه خواند مرا شهريار
ز پيوستگانم هزار و دويست * كزيشان كسى را به من راه نيست
همه زاد بر زاد خويش منند * كه در هند بر پاى پيش منند
كه در بيشه شيران بهنگام جنگ * ز آورد ايشان بخايد دو چنگ
گر آيين بدى هيچ آزاده را * كه كشتى بتندى فرستاده را
سرت را جدا كردمى از تنت * شدى مويه گر بر تو پيراهنت
به دو گفت بهرام كاى نامدار * اگر مهترى كام كژّى مخار
مرا شاه من گفت كو را بگوى * كه گر بخردى راه كژّى مجوى
ز درگه دو دانا پديدار كن * زبان آور و كامران بر سخن
گر ايدونك زيشان براى و خرد * يكى بر يكى زان ما بگذرد
مرا نيز با مرز تو كار نيست * كه نزديك بخرد سخن خوار نيست
و گرنه ز مردان جنگاوران * كسى كو گرايد بگرز گران
گزين كن ز هندوستان صد سوار * كه با يك تن از ما كند كارزار
نخواهيم ما باژ از مرز تو * چو پيدا شود مردى و ارز تو
[ كشتى گرفتن بهرام گور در بارگاه شنگل و هنر نمودن ]
چو بشنيد شنگل ببهرام گفت * كه راى تو با مردمى نيست جفت
زمانى فرود آى و بگشاى بند * چه گويى سخنهاى ناسودمند
يكى خرّم ايوان بپرداختند * همه هرچ بايست بر ساختند
بياسود بهرام تا نيم روز * چو بر اوج شد تاج گيتى فروز
چو در پيش شنگل نهادند خوان * يكى را بفرمود كو را بخوان
كز ايران فرستادهء خسروست * سخن گوى و هم كامگار نوست
كسى را كه با اوست هم زين نشان * بياور بخوان رسولان نشان
بشد تيز بهرام و بر خوان نشست * بنان دست بگشاد و لب را ببست
چو نان خورده شد مجلس آراستند * نوازندهء رود و مى خواستند
همى بوى مشك آمد از خوردنى * همان زير زربفت گستردنى
بزرگان چو از باده خرّم شدند * ز تيمار نابوده بىغم شدند
دو تن را بفرمود زور آزماى * بكشتى كه دارند با ديو پاى