برفتند شايسته مردان كار * ببستندشان بر ميانها ازار
همى كرد زور ان برين اين بران * گرازان و پيچان دو مرد گران
چو برداشت بهرام جام بلور * بمغزش نبيد اندر افگند شور
بشنگل چنين گفت كاى شهريار * بفرماى تا من ببندم ازار
چو با زورمندان بكشتى شوم * نه اندر خرابى و مستى شوم
بخنديد شنگل به دو گفت خيز * چو زير آورى خون ايشان بريز
چو بشنيد بهرام بر پاى خاست * به مردى خم آورد بالاى راست
كسى را كه بگرفت زيشان ميان * چو شيرى كه يازد بگور ژيان
همى بر زمين زد چنان كاستخوانش * شكست و بپالود رنگ رخانش
به دو مانده بد شنگل اندر شگفت * ازان برز بالا و آن زور و كفت
بهندى همى نام يزدان بخواند * ورا از چهل مرد برتر نشاند
چو گشتند مست از مى خوشگوار * برفتند ز ايوان گوهر نگار
چو گردون بپوشيد چينى حرير * ز خوردن بر آسود برنا و پير
چو زرّين شد آن چادر مشكبوى * فروزنده بر چرخ بنمود روى
شه هندوان باره را بر نشست * بميدان خراميد چوگان بدست
ببردند با شاه تير و كمان * همى تاخت بر آرزو يك زمان
ببهرام فرمود تا بر نشست * كمان كيانى گرفته بدست
بشنگل چنين گفت كاى شهريار * چنان دان كه هستند با من سوار
همى تير و چوگان كنند آرزوى * چو فرمان دهد شاه آزاده خوى
چنين گفت شنگل كه تير و كمان * ستون سواران بود بىگمان
تو با شاخ و يالى بيفراز دست * بزه كن كمان را و بگشاى شست
كمان را بزه كرد بهرام گرد * عنان را باسپ تگاور سپرد
يكى تير بگرفت و بگشاد شست * نشانه بيك چوبه برهم شكست
گرفتند يك سر برو آفرين * سواران ميدان و مردان كين
[ گمان بردن شنگل بر بهرام و باز داشتن او را از ايران ]
ز بهرام شنگل شد اندر گمان * كه اين فرّ و اين برز و تير و كمان
نماند همى اين فرستاده را * نه هندى نه تركى نه آزاده را
اگر خويش شاهست گر مهترست * برادرش خوانم هم اندر خورست
بخنديد و بهرام را گفت شاه * كه اى پر هنر با گهر پيشگاه
برادر توى شاه را بىگمان * بدين بخشش و زور و تير و كمان
كه فرّ كيان دارى و زور شير * نباشى مگر نامدارى دلير
به دو گفت بهرام كاى شاه هند * فرستادگان را مكن ناپسند
نه از تخمهء يزدگردم نه شاه * برادرش خوانيم باشد گناه
از ايران يكى مرد بيگانهام * نه دانش پژوهم نه فرزانهام
مرا بازگردان كه دورست راه * نبايد كه يابد مرا خشم شاه
به دو گفت شنگل كه تندى مكن * كه با تو هنوزست ما را سخن
نبايدت كردن برفتن شتاب * كه رفتن به زودى نباشد صواب