شكر جست و بادام و مرغ و بره * كه آرايش خوان كند يك سره
مى و زعفران برد و مشك و گلاب * سوى خانه شد با دلى پر شتاب
بياورد خوان با خورشهاى نغز * جوان بر منش بود و پاكيزه مغز
چو نان خورده شد جام پر مىببرد * نخستين ببهرام خسرو سپرد
بدين گونه تا شاد و خرّم شدند * ز خردك بجام دمادم شدند
چنين گفت با ميزبان شهريار * كه بهرام ما را كند خواستار
شما مىگساريد و مستان شويد * مجنبيد تا مى پرستان شويد
بماليد پس باره را زين نهاد * سوى گلشن آمد ز مى گشته شاد
ببازارگان گفت چندين مكوش * از افزونى اى مرد ارزان فروش
بدانگى مرا دوش بفروختى * همى چشم شاگرد را دوختى
كه مرغى خريدى فزون از بها * نهادى مرا در دم اژدها
بگفت اين ببازارگان و برفت * سوى گاه شاهى خراميد تفت
چو خورشيد بر تخت بنمود تاج * جهانبان نشست از بر تخت عاج
بفرمود خسرو بسالار بار * كه بازارگان را كند خواستار
بيارند شاگرد با او بهم * يكى شاد از يشان و ديگر دژم
چو شاگرد و استاد رفتند زود * بپيش شهنشاه ايران چو دود
چو شاگرد را ديد بنواختش * بر مهتران شاد بنشاختش
يكى بدره بردند نزديك اوى * كه چون ماه شد جان تاريك اوى
ببازارگان گفت تا زندهاى * چنان دان كه شاگرد را بندهاى
همان نيز هر ماهيانى دو بار * درم شست گنجى بروبر شمار
به چيز تو شاگرد مهمان كند * دل مرد آزاده خندان كند
بموبد چنين گفت زان پس كه شاه * چو كار جهان را ندارد نگاه
چه داند كه مردم كدامست به * چگونه شناسد كهان را ز مه
[ كشتن بهرام گور ، اژدها را و داستان او با زن پاليزبان ]
همى بود يك چند با مهتران * مى روشن و جام و رامشگران
بهار آمد و شد جهان چون بهشت * به خاك سيه بر فلك لاله كشت
همه بومها پر ز نخچير گشت * بجوى آبها چون مى و شير گشت
گرازيدن گور و آهو بشخ * كشيدند بر سبزه هر جاى نخ
همه جويباران پر از مشك دُم * بسان گل نارون مى بخم
بگفتند با شاه بهرام گور * كه شد دير هنگام نخچير گور
چنين داد پاسخ كه مردى هزار * گزين كرد بايد ز لشكر سوار
سوى تور شد شاه نخچير جوى * جهان گشت يك سر پر از گفت و گوى
ز گور و ز غرم و ز آهو جهان * بپرداختند آن دلاور مهان
سديگر چو بفروخت خورشيد تاج * زمين زرد شد كوه و دريا چو عاج
بنخچير شد شهريار دلير * يكى اژدها ديد چون نرّه شير
به بالاى او موى زير سرش * دو پستان بسان زنان از برش
كمان را بزه كرد و تير خدنگ * بزد بر بر اژدها بىدرنگ