بپذرفت و فرمود تا باژ و ساو * نخواهند اگر چندشان بود تاو
ازان شهرها هرك درويش بود * وگر نانش از كوشش خويش بود
ز بخشيدن او توانگر شدند * بسى نيز با تخت و افسر شدند
به شهر اندر آمد ز نخچيرگاه * بيك هفته بد شادمان با سپاه
برفتى خوش آواز گويندهيى * خردمند و درويش جويندهيى
بگفتى كه اى داد خواهندگان * بيزدان پناهيد از بندگان
كسى كو بخفتست با رنج ما * وگر نيستش بهره از گنج ما
بميدان خراميد تا شهريار * مگر بر شما نو كند روزگار
دگر هرك پيرست و بيكار و سست * همان كوه جوانست و ناتن درست
وگر وام دارد كسى زين گروه * شدست از بد وام خواهان ستوه
وگر بىپدر كودكانند نيز * ازان كس كه دارد بخواهند چيز
بود مام كودك نهفته نياز * به دو برگشايم در گنج باز
وگر مايه دارى توانگر بمرد * بدين مرز ازو كودكان ماند خرد
گنهكار دارد بدان چيز راى * ندارد بدل شرم و بيم خداى
سخن زين نشان كس مداريد باز * كه از راز داران منم بىنياز
توانگر كنم مرد درويش را * بدين آورم جان بدكيش را
بتوزيم فام كسى كش درم * نباشد دل خويش دارد بغم
دگر هرك دارد نهفته نياز * همى دارد از تنگئ خويش راز
مر او را ازان كار بىغم كنم * فزون شادى و اندهش كم كنم
گر از كارداران بود رنج نيز * كه او از پدر مردهيى خواست چيز
كنم زنده بردار بيداد را * كه آزرد او مرد آزاد را
گشادند زان پس در گنج باز * توانگر شد آن كس كه بودش نياز
ز نخچير گه سوى بغداد رفت * خرد يافته با دلى شاد رفت
برفتند گردنكشان پيش اوى * ز بيگانه و آنك بدخويش اوى
بفرمود تا باز گردد سپاه * بيامد بكاخ دلاراى شاه
شبستان زرّين بياراستند * پرستندگان رود و مى خواستند
بتان چامه و چنگ بر ساختند * ز بيگانه ايوان بپرداختند
ز رود و مى و بانگ چنگ و سرود * هوا را همى داد گفتى درود
بهر شب ز هر حجره يك دست بند * ببردند تا دل ندارد نژند
دو هفته همى بود دل شادمان * در گنج بگشاد روز و شبان
درم داد و آمد به شهر صطخر * بسر بر نهاد آن كيان تاج فخر
شبستان خود را چو در باز كرد * بتان را ز گنج درم ساز كرد
بمشكوى زرّين هرانكس كه تاج * نبودش به زير اندرون تخت عاج
ازان شاه ايران فراوان ژكيد * بر آشفت و ز روز به لب گزيد
به دو گفت من باژ روم و خزر * بديشان دهم چون به يارى بدر
هم اكنون بخروار دينار خواه * ز گنج رى و اصفهان باژ خواه
شبستان برين گونه ويران بود * نه از اختر شاه ايران بود