وگر اسپ در كشت زارى كند * ور آهنگ بر ميوه دارى كند
ز زندان نيابد بسالى رها * سوار سرافراز گر بىبها
همان رنج ما بس گزيدست بهر * بياييم و آزرده گردند شهر
برفتند بازار گانان شهر * ز جزّ و ز برقوه مردم دو بهر
بيابان چو بازار چين شد ز بار * بران سو كه بد لشكر شهريار
[ هنر نمودن بهرام به نخجير گوران ]
دگر روز چون تاج بفروخت هور * جهاندار شد سوى نخچير گور
كمان را بزه بر نهاده سپاه * پس لشكر اندر همى رفت شاه
چنين گفت هر كو كمان را بدست * بمالد گشايد به اندازه شست
نبايد زدن تير جز بر سرون * كه از سينه پيكانش آيد برون
يكى پهلوان گفت كاى شهريار * نگه كن بدين لشكر نامدار
كه با كيست زين گونه تير و كمان * بدانديش گر مرد نيكى گمان
مگر باشد اين از گشاد برت * كه جاويد بادا سر و افسرت
چو تو تير گيرى و شمشير و گرز * ازان خسروى فرّ و بالاى برز
همه لشكر از شاه دارند شرم * ز تير و كمانشان شود دست نرم
چنين داد پاسخ كه اين ايزديست * كزو بگذرى زورِ بهرام چيست
بر انگيخت شبديز بهرام را * همى تيز كرد او دلارام را
چو آمدش هنگام بگشاد شست * بر گور را با سرونش ببست
هم انگاه گور اندر آمد بسر * برفتند گردان زرّين كمر
شگفت اندران زخم او ماندند * يكايك برو آفرين خواندند
كه كس پرّ و پيكان تيرش نديد * به بالاى آن گور شد ناپديد
سواران جنگى و مردان كين * سراسر برو خواندند آفرين
به دو پهلوان گفت كاى شهريار * مبيناد چشمت بد روزگار
سوارى تو و ما همه بر خريم * هم از خروران در هنر كمتريم
به دو گفت شاه اين نه تير منست * كه پيروز گر دستگير منست
كرا پشت و ياور جهاندار نيست * ازو خوارتر در جهان خوار نيست
برانگيخت آن باركش را ز جاى * تو گفتى شد آن باره پرّان هماى
يكى گور پيش آمدش ماده بود * بچه پيش ازو رفته او مانده بود
يكى تيغ زد بر ميانش سوار * به دو نيم شد گور ناپايدار
رسيدند نزديك او مهتران * سرافراز و شمشير زن كهتران
چو آن زخم ديدند بر ماده گور * خردمند گفت اينت شمشير و زور
مبيناد چشم بد اين شاه را * نماند بجز بر فلك ماه را
سر مهتران جهان زير اوست * فلك زير پيكان و شمشير اوست
سپاه از پس اندر همى تاختند * بيابان ز گوران بپرداختند
يكى مرد بر گرد لشكر بگشت * كه يك تن مباد اندرين پهن دشت
كه گورى فروشد ببازارگان * بديشان دهند اين همه رايگان
ز بركوى با نامداران جز * ببردند بسيار ديبا و خز