يكى پاره بريان ببرد از بره * همان پخته چيزى كه بد يك سره
چو بهرام دست از خورشها بشست * همى بود بىخواب و ناتن درست
چو شب كرد با آفتاب انجمن * كدوى مى و سنجد آورد زن
به دو گفت شاه اى زن كم سخن * يكى داستان گوى با من كهن
بدان تا بگفتار تو مى خوريم * بمى درد و اندوه را بشكريم
به تو داستان نيز كردم يله * ز بهرامت آزاديست ار گله
زن كم سخن گفت آرى نكوست * هم آغاز هر كار و فرجام ازوست
به دو گفت بهرام كاين است و بس * ازو دادجويى نبينند كس
زن بر منش گفت كاى پاك راى * برين ده فراوان كس است و سراى
هميشه گذار سواران بود * ز ديوان و از كار داران بود
يكى نام دزدى نهد بر كسى * كه فرجام زان رنج يابد بسى
ز بهر درم گرددش كينه كش * كه ناخوش كند بر دلش روز خوش
زن پاك تن را بآلودگى * برد نام و آرد به بيهودگى
زيانى بود كان نيايد بگنج * ز شاه جهاندار اينست رنج
پر انديشه شد زان سخن شهريار * كه بد شد و را نام زان مايه كار
چنين گفت پس شاه يزدان شناس * كه از دادگر كس ندارد سپاس
درشتى كنم زين سخن ماه چند * كه پيدا شود داد و مهر از گزند
شب تيره ز انديشه پيچان بخفت * همه شب دلش با ستم بود جفت
بدانگه كه شب چادر مشك بوى * بدرّيد و بر چرخ بنمود روى
بيامد زن از خانه با شوى گفت * كه هر كاره و آتش آر از نهفت
ز هر گونه تخم اندر افگن به آب * نبايد كه بيند و را آفتاب
كنون تا بدوشم ازين گاو شير * تو اين كار هر كاره آسان مگير
بياورد گاو از چراگاه خويش * فراوان گيا برد و بنهاد پيش
بپستانش بر دست ماليد و گفت * بنام خداوند بىيار و جفت
تهى بود پستان گاوش ز شير * دل ميزبان جوان گشت پير
چنين گفت با شوى كاى كدخداى * دل شاه گيتى دگر شد براى
ستمكاره شد شهريار جهان * دلش دوش پيچان شد اندر نهان
به دو گفت شوى از چه گويى همى * بفال بد اندر چه جويى همى
چنين گفت زن كاى گرانمايه شوى * مرا بيهده نيست اين گفت و گوى
چو بيدادگر شد جهاندار شاه * ز گردون نتابد ببايست ماه
بپستانها در شود شير خشك * نبويد بنافه درون نيز مشك
زنا و ربا آشكارا شود * دل نرم چون سنگ خارا شود
بدشت اندرون گرگ مردم خورد * خردمند بگريزد از بىخرد
شود خايه در زير مرغان تباه * هرانگه كه بيدادگر گشت شاه
چراگاه اين گاو كمتر نبود * هم آبشخورش نيز بتّر نبود
بپستان چنين خشك شد شير اوى * دگر گونه شد رنگ و آژير اوى
چو بهرامشاه اين سخنها شنود * پشيمانى آمدش ز انديشه زود