تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 982

مساهمون:

ص٩٨٢
بيزدان چنين گفت كاى كردگار * توانا و دانندهء روزگار
اگر تاب گيرد دل من ز داد * ازين پس مرا تخت شاهى مباد
زن فرّخ پاك يزدان پرست * دگر باره بر گاو ماليد دست
بنام خداوند زردشت گفت * كه بيرون گذارى نهان از نهفت
ز پستان گاوش بباريد شير * زن ميزبان گفت كاى دستگير
تو بيداد را كرده‌اى دادگر * و گرنه نبودى ورا اين هنر
ازان پس چنين گفت با كدخداى * كه بيداد را داد شد باز جاى
تو با خنده و رامشى باش زين * كه بخشود بر ما جهان آفرين
بهر كاره چون شير با پخته شد * زن و مرد زان كار پر دخته شد
بنزديك مهمان شد آن پاك راى * همى برد خوان از پسش كدخداى
نهاده به دو كاسهء شير با * چه نيكو بدى گر بدى زير با
ازان شير با شاه لختى بخورد * چنين گفت پس با زن رادمرد
كه اين تازيانه بدرگاه بر * بياويز جايى كه باشد گذر
نگه كن يكى شاخ بر در بلند * نبايد كه از باد يابد گزند
از ان پس ببين تا كه آيد ز راه * همى كن بدين تازيانه نگاه
خداوند خانه بپوييد سخت * بياويخت آن شيب شاه از درخت
همى داشت آن را زمانى نگاه * پديد آمد از راه بىمر سپاه
هرانكس كه اين تازيانه بديد * ببهرامشاه آفرين گستريد
پياده همه پيش شيب دراز * برفتند و بردند يك يك نماز
زن و شوى گفت اين بجز شاه نيست * چنين چهره جز در خور گاه نيست
پر از شرم رفتند هر دو ز راه * پياده دوان تا بنزديك شاه
كه شاها بزرگا ردا بخردا * جهاندار و بر موبدان موبدا
بدين خانه درويش بد ميزبان * زنى بىنوا شوى پاليزبان
بران بندگى نيز پوزش نمود * همان شاه ما را پژوهش نمود
كه چون تو بدين جاى مهمان رسيد * بدين بىنوا خانه و مان رسيد
به دو گفت بهرام كاى روزبه * ترا دادم اين مرز و اين خوب ده
هميشه جز از ميزبانى مكن * برين باش و پاليزبانى مكن
بگفت اين و خندان بشد زان سراى * نشست از بر بارهء بادپاى
بشد زان ده ب‌نوا شهريار * بيامد بايوان گوهر نگار

[ سپاه كشيدن خاقان چين به ايران و زنهار خواستن ايرانيان از او ]

برين گونه يك چند گيتى بخورد * برزم و ببزم و بننگ و نبرد
پس آگاهى آمد بهند و بروم * به ترك و بچين و بآباد بوم
كه بهرام را دل ببازيست بس * كسى را ز گيتى ندارد بكس
طلايه نه و ديده‌بان نيز نه * بمرز اندرون پهلوان نيز نه
ببازى همى بگذارند جهان * نداند همى آشكار و نهان
چو خاقان چين اين سخنها شنيد * ز چين و ختن لشكرى برگزيد
درم داد و سر سوى ايران نهاد * كسى را نيامد ز بهرام ياد