دگر تير زد بر ميان سرش * فرو ريخت چون آب خون از برش
فرود آمد و خنجرى بر كشيد * سراسر بر اژدها بر دريد
يكى مرد برنا فرو برده بود * به خون و بزهر اندر افسرده بود
بران مرد بسيار بگريست زار * و زان زهر شد چشم بهرام تار
و ز انجا بيامد بپرده سراى * مى آورد و خوبان بربط سراى
چو سى روز بگذشت ز ارديبهشت * شد از ميوه پاليزها چون بهشت
چنان ساخت كايد بتور اندرون * پرستنده با او يكى رهنمون
بشبگير هر مزد خرداد ماه * ازان دشت سوى دهى رفت شاه
ببيند كه اندر جهان داد هست * بجويد دل مرد يزدان پرست
همى راند شبديز را نرم نرم * برين گونه تا روز برگشت گرم
همى راند حيران و پيچان به راه * بخواب و به آب آرزومند شاه
چنين تا بآباد جايى رسيد * بهامون بنزد سرايى رسيد
زنى ديد بر كتف او بر سبوى * ز بهرام خسرو بپوشيد روى
به دو گفت بهرام كايدر سپنج * دهيد ار نه بايد گذشتن برنج
چنين گفت زن كاى نبرده سوار * تو اين خانه چون خانهء خويش دار
چو پاسخ شنيد اسپ در خانه راند * زن ميزبان شوى را پيش خواند
به دو گفت كاه آر و اسپش بمال * چو گاه جو آيد بكن در جوال
خود آمد بجايى كه بودش نهفت * ز پيش اندرون رفت و خانه برفت
حصيرى بگسترد و بالش نهاد * ببهرام بر آفرين كرد ياد
سوى خانهء آب شد آب برد * همى در نهان شوى را بر شمرد
كه اين پير و ابله بماند بجاى * هرانگه كه بيند كس اندر سراى
نباشد چنين كار كار زنان * منم لشكرى دار دندان كنان
بشد شاه بهرام و رخ را بشست * كزان اژدها بود ناتن درست
بيامد نشست از بر آن حصير * بدر خانه بر پاى بد مرد پير
بياورد خوانى و بنهاد راست * بر و ترّه و سركه و نان و ماست
بخورد اندكى نان و نالان بخفت * بدستار چينى رخ اندر نهفت
چو از خواب بيدار شد زن بشوى * همى گفت كاى زشت ناشسته روى
بره كشت بايد ترا كاين سوار * بزرگست و از تخمهء شهريار
كه فرّ كيان دارد و نور ماه * نماند همى جز ببهرامشاه
چنين گفت با زن گرانمايه شوى * كه چندين چرا بايدت گفت و گوى
ندارى نمكسود و هيزم نه نان * چه سازى تو برگ چنين ميهمان
بره كشتى و خورد و رفت اين سوار * تو شو خر بانبوهى اندر گذار
زمستان و سرما و باد دمان * بپيش آيدت يك زمان بىگمان
همى گفت انباز و نشنيد زن * كه هم نيك پى بود و هم راى زن
بره كشته شد هم بفرجام كار * بگفتار آن زن ز بهر سوار
چو شد كشته ديگى هريسه بپخت * برند آتش از هيزم نيم سُخت
بياورد چيزى بر شهريار * برو خايه و ترّهء جويبار