تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 972

مساهمون:

ص٩٧٢
بدان خار زن گفت ز ايدر برو * همى خار كندى كنون زر درو
ازان خواسته ده يكى مر تراست * بدين مردمان راه بنماى راست
دلافروز بد نام آن خارزن * گرا زنده مردى بنيروى تن
گرانمايه اسپى به دو داد و گفت * كه با باد بايد كه گردى تو جفت
دلافروز بد گيتى افروز شد * چو آمد بدرگاه پيروز شد
بياورد لشكر بكوه و بدشت * همى گوسفند از عدد بر گذشت
شتر بود بر كوه ده كاروان * بهر كاروان بر يكى ساروان
ز گاوان ورز و ز گاوان شير * ز پشم و ز روغن ز كشك و پنير
همه دشت و كوه و بيابان كنام * كس او را بگيتى ندانست نام
بيابان سراسر همه كنده سم * همان روغن گاو در سم بخم
ز شيراز و ز ترف سيصد هزار * شتر وار بد بر لب جويبار
يكى نامه بنوشت بهرام هور * بنزد شهنشاه بهرام گور
نخست آفرين كرد بر كردگار * كه اويست پيروز و پروردگار
دگر آفرين بر شهنشاه كرد * كه كيشِ بدى [ را ] نگونسار كرد
چنين گفت كاى شهريار جهان * ز تو شاد يك سر كهان و مهان
كز اندازه دادت همى بگذرد * ازين خامشى گنج كيفر برد
همه كار گيتى به اندازه به * دل شاه ز انديشه‌ها تازه به
يكى گم شده نام فرشيد ورد * نه در بزمگاه و نه اندر نبرد
ندانست كس نام او در جهان * ميان كهان و ميان مهان
نه خسرو پرست و نه يزدان شناس * ندانست كردن به چيزى سپاس
چنين خواسته گسترد در جهان * تهى دست و پر غم نشسته نهان
به بيداد ماند همى داد شاه * منه پند گفتار من بر گناه
پى افگن يكى گنج زين خواسته * سيوم سال را گردد آراسته
دبيران داننده را خواندم * برين كوه آباد بنشاندم
شمارش پديدار نامد هنوز * نويسنده را پشت برگشت كوز
چنين گفت گوينده كاندر زمين * ورا زرّ و گوهر فزونست زين
برين كوهسارم دو ديده به راه * بدان تا چه فرمان دهد پيشگاه
ز من باد بر شاه ايران درود * بمان زنده تا نام تارست و پود
هيونى بر افگند پويان به راه * بدان تا برد نامه نزديك شاه
چو آن نامه بر خواند بهرام گور * بدلش اندر افتاد زان كار شور
دژم گشت و ديده پر از آب كرد * بروهاى جنگى پر از تاب كرد
بفرمود تا پيش او شد دبير * قلم خواست رومى و چينى حرير
نخست آفرين كرد بر كردگار * خداوند پيروز و به روزگار
خداوند دانايى و فرّهى * خداوند ديهيم شاهنشهى
نبشت آن كه گر دادگر بودمى * همين مرد را رنج ننمودمى
نياورد گرد اين ز دزدى و خون * نبد هم كسى را ببد رهنمون
همين بد كه اين مرد بُد ناسپاس * ز يزدان نبودش بدل در هراس