چه باشى به نزديكى شور بخت * كه بستر كند شب ز برگ درخت
بزر تيغ دارى بزر بر ركيب * نبايد كه آيد ز دزدت نهيب
ز يزدان بترس و ز من دور باش * بهر كار چون من تو رنجور باش
چو خانه برين گونه ويران بود * گذرگاه دزدان و شيران بود
به دو گفت اگر دزد شمشير من * ببردى كنون نيستى زير من
كديور به دو گفت زين در مرنج * كه در خان من كس نيابد سپنج
به دو گفت شاه اى خردمند پير * چه باشى بپيشم همى خيره خير
چنانچون گمانم هم از آب سرد * ببخشاى اى مرد آزاد مرد
كديور به دو گفت كان آبگير * بپيش است كمتر ز پرتاب تير
بخور چند خواهى و بردار نيز * چه جويى بدين بىنوا خانه چيز
همانا بديدى تو درويش مرد * ز پيرى فرو مانده از كار كرد
چنين داد پاسخ كه گر مهترى * ندارى مكن جنگ با لشكرى
چه نامى به دو گفت فرشيد ورد * نه بوم و نه پوشش نه خواب و نه خورد
به دو گفت بهرام با كام خويش * چرا نان نجويى بدين نام خويش
كديور به دو گفت كز كردگار * سر آيد مگر بر من اين روزگار
نيايش كنم پيش يزدان خويش * ببينم مگر بىتو ويران خويش
چرا آمدى در سراى تهى * كه هرگز نبينى مهى و بهى
بگفت اين و بگريست چندان بزار * كه بگريخت ز آواز او شهريار
بخنديد زان پير و آمد به راه * دمادم بيامد پس او سپاه
چو بيرون شد از نامور شارستان * بپيش اندر آمد يكى خارستان
تبر داشت مردى همى كند خار * ز لشكر بشد پيش او شهريار
به دو گفت مهتر بدين شارستان * كرا دانى اى دشمن خارستان
چنين داد پاسخ كه فرشيد ورد * بماند همه ساله بىخواب و خورد
مگر گوسفندش بود صد هزار * همان اسپ و استر بود زين شمار
زمين پر ز آگنده دينار اوست * كه مه مغز بادش بتن بر مه پوست
شكم گرسنه مانده تن برهنه * نه فرزند و خويش و نه بار و بنه
اگر كشتمندش فروشد بزر * يكى خانه بومش كند پر گهر
شبانش همى گوشت جوشد بشير * خود او نان ارزن خورد با پنير
دو جامه نديدست هرگز بهم * از ويست هم بر تن او ستم
چنين گفت با خار زن شهريار * كه گر گوسفندش ندانى شمار
بدانى همانا كجا دارد اوى * شمارش به تو گفت كى يا رد اوى
چنين گفت كاى رزم ديده سوار * ازان خواسته كس نداند شمار
بدان خارزن داد دينار چند * به دو گفت كاكنون شدى ارجمند
بفرمود تا از ميان سپاه * بيايد يكى مرد دانا به راه
كجا نام آن مرد بهرام بود * سوارى دلير و دلارام بود
فرستاد با نامور سى سوار * گزين كرده شايسته مردان كار
دبيرى گزين كرد پرهيزگار * بدان سان كه دانست كردن شمار