چو از كهتران آگهى يافت شاه * بفرمودشان بازگشتن به راه
بفرمود تا رفت پيش آرزوى * همى بودش از آرزوى آرزوى
برفت آرزو با مى و با نثار * پرستنده با تاج و با گوشوار
دو تا گشت و اندر زمين بوس داد * بخنديد زو شاه و برگشت شاد
به دو گفت شاه اين كجا داشتى * مرا مست كردى و بگذاشتى
همان چامه و چنگ ما را بس است * نثار زنان بهر ديگر كس است
بيار آنك گفتى ز نخچير گاه * ز رزم و سر نيزه و زخم شاه
ازان پس به دو گفت گوهر فروش * كجا شد كه ما مست گشتيم دوش
چو بشنيد دختر پدر را بخواند * همى از دل شاه خيره بماند
بيامد پدر دست كرده بكش * بپيش شهنشاه خورشيدفش
به دو گفت شاها ردا بخردا * بزرگا سترگا گوا موبدا
كسى كو خرد دارد و باهشى * نبايد گزيدن جز از خامشى
ز نادانى آمد گنهكاريم * گمانم كه ديوانه پنداريم
سزد گر ببخشى گناه مرا * درفشان كنى روز و ماه مرا
منم بر درت بندهء بىخرد * شهنشاهم از بخردان نشمرد
چنين داد پاسخ كه از مرد مست * خردمند چيزى نگيرد بدست
كسى را كه مى انده آرد به روى * نبايد كه يابد ز مى رنگ و بوى
بمستى نديدم ز تو بدخوى * همى ز آرزو اين سخن بشنوى
تو پوزش بران كن كه تا چنگ زن * بگويد همان لاله اندر سمن
بگويد يكى تا بدان مى خوريم * پى روز ناآمده نشمريم
زمين بوسه داد آن زمان ماهيار * بياورد خوان و بر آراست كار
بزرگان كه بودند بر در بپاى * بياوردشان مرد پاكيزه راى
سوى حجرهء خويش رفت آرزوى * ز مهمان بيگانه پر چين به روى
همى بود تا چرخ پوشد سياه * ستاره پديد آيد از گرد ماه
چو نان خورده شد آرزو را بخواند * بكرسىء زر پيكرش بر نشاند
بفرمود تا چنگ برداشت ماه * بدان چامه كز پيش فرمود شاه
چنين گفت كاى شهريار دلير * كه بگذارد از نام تو بيشه شير
توى شاه پيروز و لشكر شكن * همان روى چون لاله اندر چمن
به بالاى تو بر زمين شاه نيست * بديدار تو بر فلك ماه نيست
سپاهى كه بيند سپاه ترا * بجنگ اندر آورد گاه ترا
بدرّد دل و مغزشان از نهيب * بلندى ندانند باز از نشيب
هم انگه چو از باده خرّم شدند * ز خردك بجام دمادم شدند
بيامد بر پادشا روز به * گزيدند جايى مر او را بده
بفرمود بهرام خادم چهل * همه ماه چهر و همه دلگسل
رخ روميان همچو ديباى روم * از يشان همى تازه شد مرز و بوم
بشد آرزو تا بمشكوى شاه * نهاده بسر برز گوهر كلاه
بيامد شهنشاه با روز به * گشاده دل و شاد از ايوان مه