به روى جهاندار جام نبيد * دو من را بيك بار اندر كشيد
چو شد مرد خرّم ز ديدار شاه * ازان نامداران و آن جشنگاه
يكى جام ديگر پر از مى بلور * بدلش اندر افتاد زان جام شور
ز پيش بزرگان بيازيد دست * بدان جام مى تاخت و بر پاى جست
به ياد شهنشاه بگرفت جام * منم گفت ميخواره كبر وى نام
به روى شهنشاه جام نبيد * چو من دركشم يار خواهم گزيد
بجام اندرون بود مى پنج من * خورم هفت ازين بر سر انجمن
پس انگه سوى ده روم من به هوش * ز من نشنود كس بمستى خروش
چنان هفت جام پر از مى بخورد * ازان مى پرستان برآورد گرد
بدستورى شاه بيرون گذشت * كه داند كه مى در تنش چون گذشت
و زان جاى خرّم بيامد بدشت * چو در سينهء مرد مى گرم گشت
برانگيخت اسپ از ميان گروه * ز هامون همى تاخت تا پيش كوه
فرود آمد از باره جايى نهفت * يله كرد و در سايهء كوه خفت
ز كوه اندر آمد كلاغ سياه * دو چشمش بكند اندران خوابگاه
همى تاختند از پس اندر گروه * و را مرده ديدند بر پيش كوه
دو چشمش ز سر كنده زاغ سياه * برش اسپ او ايستاده به راه
برو كهترانش خروشان شدند * و زان مجلس و جام جوشان شدند
چو بهرام برخاست از خوابگاه * بيامد بر او يكى نيك خواه
كه كبروى را چشم روشن كلاغ * ز مستى بكندست در پيش راغ
رخ شهريار جهان زرد شد * ز تيمار كبروى پر درد شد
هم انگه برآمد ز درگه خروش * كه اى نامداران با فرّ و هوش
حرامست مى در جهان سر بسر * اگر زير دستست گر نامور
[ داستان كودك موزهگر با شير و رواكردن بهرام گور ، مى را ]
برين گونه بگذشت سالى تمام * همى داشتى هر كسى مى حرام
همان شه چو مجلس بياراستى * همان نامهء باستان خواستى
چنين بود تا كودكى كفشگر * زنى خواست با چيز و نام و گهر
نبودش دران كار افزار سخت * همى زار بگريست مامش ز بخت
همانا نهان داشت لختى نبيد * پسر را بدان خانه اندر كشيد
بپور جوان گفت كاين هفت جام * بخور تا شوى ايمن و شاد كام
مگر بشكنى امشب آن مهر تنگ * كلنگ از نمد كى كَنَد كان سنگ
بزد كفشگر جام مى هفت و هشت * هم اندر زمان آتشش سخت گشت
جوانمرد را جام گستاخ كرد * بيامد در خانه سوراخ كرد
و زان جايگه شد بدرگاه خويش * شده شاد دل يافته راه خويش
چنان بد كه از خانه شيران شاه * يكى شير بگسست و آمد به راه
ازان مى همى كفشگر مست بود * بديده نديد آنچ بايست بود
بشد تيز و بر شير غرّان نشست * بيازيد و بگرفت گوشش بدست
بران شير غرّان پسر شير بود * جوان از بر و شير در زير بود