خوش آمد شهنشاه بهرام را * يكى تازه كرد اندرين كام را
دگر گفت موبد بدان مردمان * كه جاويد داريد دل شادمان
شما را همه يك سره كرد مه * بدان تا كند شهره اين خوب ده
بدين ده زن و كودكان مهترند * كسى را نبايد كه فرمان برند
بدين ده چه مزدور و چه كدخداى * بيك راه بايد كه دارند جاى
زن و كودك و مرد جمله مهيد * يكايك همه كدخداى دهيد
خروشى برآمد ز پر مايه ده * ز شادى كه گشتند همواره مه
زن و مرد ازان پس يكى شد براى * پرستار و مزدور با كدخداى
چو ناباك شد مرد برنا بده * بريدند ناگه سر مرد مه
همه يك بديگر بر آميختند * بهر جاى بىراه خون ريختند
چو برخاست زان روستا رستخيز * گرفتند ناگاه ازان ده گريز
بماندند پيران ابى پاى و پر * بشد آلت ورزش و ساز و بر
همه ده بويرانى آورد روى * درختان شده خشك و بىآب جوى
شده دشت ويران و ويران سراى * رميده ازو مردم و چارپاى
چو يك سال بگذشت و آمد بهار * بران ره بنخچير شد شهريار
بران جاى آباد خرّم رسيد * نگه كرد و بر جاى بر ده نديد
درختان همه خشك و ويران سراى * همه مرز بىمردم و چارپاى
دل شاه بهرام ناشاد گشت * ز يزدان بترسيد و پر داد گشت
بموبد چنين گفت كاى روز به * دريغست ويران چنين خوب ده
برو تيز و آباد گردان بگنج * چنان كن كزين پس نبينند رنج
ز پيش شهنشاه موبد برفت * از انجا بويران خراميد تفت
ز بر زن همى سوى برزن شتافت * بفرجام بيكار پيرى بيافت
فرود آمد از باره بنواختش * بر خويش نزديك بنشاختش
به دو گفت كاى خواجهء سالخورد * چنين جاى آباد ويران كه كرد
چنين داد پاسخ كه يك روزگار * گذر كرد بر بوم ما شهريار
بيامد يكى بىخرد موبدى * ازان نامداران بىبر بدى
بما گفت يك سر همه مهتريد * نگر تا كسى را بكس نشمريد
بگفت اين و اين ده پر آشوب گشت * پر از غارت و كشتن و چوب گشت
كه يزدان ورا يار به اندازه باد * غم و مرگ و سختى برو تازه باد
همه كار اين جا پر از تيرگيست * چنان شد كه بر ما ببايد گريست
ازين گفته پر درد شد روز به * بپرسيد و گفت از شما كيست مه
چنين داد پاسخ كه مهتر بود * بجايى كه تخم گيا بر بود
به دو روز به گفت مهتر تو باش * بدين جاى ويران بسر بر تو باش
ز گنج جهاندار دينار خواه * هم از تخم و گاو و خر و بار خواه
بكش هرك بيكار بينى بده * همه كهترانند يك سر تو مه
بدان موبد پيش نفرين مكن * نه بر آرزو راند او اين سخن
اگر يار خواهى ز درگاه شاه * فرستمت چندانك خواهى بخواه