همى شد دوان شيروان چون نوند * بيك دست زنجير و ديگر كمند
چو آن شيربان جهاندار شاه * بيامد ز خانه بدان جايگاه
يكى كفشگر ديد بر پشت شير * نشسته چو بر خر سوارى دلير
بيامد دوان تا در بارگاه * دلير اندر آمد بنزديك شاه
بگفت آن دليرى كزو ديده بود * بديده بديد آنچ نشنيده بود
جهاندار زان در شگفتى بماند * همه موبدان و ردانرا بخواند
بموبد چنين گفت كاين كفشگر * نگه كن كه تا از كه دارد گهر
همان مادرش چون سخن شد دراز * دوان شد بر شاه و بگشاد راز
نخست آفرين كرد بر شهريار * كه شادان بزى تا بود روزگار
چنين گفت كاين نو رسيده بجاى * يكى زن گزين كرد و شد كدخداى
به كار اندرون نايژه سست بود * دلش گفتى از سست خود رست بود
بدادم سه جام نبيدش نهان * كه ماند كس از تخم او در جهان
هم اندر زمان لعل گشتش رخان * نمد سر بر آورد و گشت استخوان
نژادش نبد جز سه جام نبيد * كه دانست كاين شاه خواهد شنيد
بخنديد زان پير زن شاه گفت * كه اين داستان را نشايد نهفت
بموبد چنين گفت كاكنون نبيد * حلالست ميخواره بايد گزيد
كه چندان خورد مى كه بر نرّه شير * نشيند نيارد ورا شير زير
نه چندان كه چشمش كلاغ سياه * همى بر كند رفته از نزد شاه
خروشى بر آمد هم انگه ز در * كه اى پهلوانان زرّين كمر
به اندازه بر هر كسى مى خوريد * بآغاز و فرجام خود بنگريد
چو مىتان بشادى بود رهنمون * بكوشيد تا تن نگردد زبون
[ ويران كردن موبد بهرام گور ده را و باز آباد كردنش ]
بيامد سوم روز شبگير شاه * سوى دشت نخچير گه با سپاه
بدست چپش هرمز كدخداى * سوى راستش موبد پاك راى
برو داستانها همى خواندند * ز جم ّ و فريدون سخن راندند
سگ و يوز در پيش و شاهين و باز * همى تا بسر برد روز دراز
چو خورشيد تابان بگنبد رسيد * بجايى پى گور و آهو نديد
چو خورشيد تابان درم ساز گشت * ز نخچير گه تنگ دل بازگشت
بپيش اندر آمد يكى سبز جاى * بسى اندرو مردم و چارپاى
ازان ده فراوان به راه آمدند * نظاره بپيش سپاه آمدند
جهاندار پر خشم و پر تاب بود * همى خواست كايد بدان ده فرود
نكردند زيشان كسى آفرين * تو گفتى ببست آن خران را زمين
از ان مردمان تنگ دل گشت شاه * به خوبى نكرد اندر ايشان نگاه
بموبد چنين گفت كاين سبز جاى * پر از خانه و مردم و چارپاى
كنام دد و دام و نخچير باد * بجوى اندرون آب چون قير باد
بدانست موبد كه فرمان شاه * چه بود اندران سوى ده شد ز راه
بديشان چنين گفت كاين سبز جاى * پر از خانه و مردم و چارپاى