چو بشنيد پير اين سخن شاد شد * از اندوه ديرينه آزاد شد
هم انگه سوى خانه شد مرد پير * بياورد مردم سوى آبگير
زمين را بآباد كردن گرفت * همه مرزها را سپردن گرفت
ز همسايگان گاو و خر خواستند * همه دشت يك سر بياراستند
خود و مرز داران بكوشيد سخت * بكشتند هر جاى چندى درخت
چو يك برزن نيك آباد شد * دل هر ك ديد اندران شاد شد
ازان جاى هر كس كه بگريختى * بمژگان همى خون فرو ريختى
چو آگاهى آمد ز آباد جاى * هم از رنج اين پير سر كدخداى
يكايك سوى ده نهادند روى * بهر برزن آباد كردند جوى
همان مرغ و گاو و خر و گوسفند * يكايك برافزود بر كشتمند
درختى بهر جاى هر كس بكشت * شد آن جاى ويران چو خرّم بهشت
بسالى سديگر بياراست ده * بر آمد ز ورزش همه كام مه
چو آمد بهنگام خرّم بهار * سوى دشت نخچير شد شهريار
ابا موبدش نام او روز به * چو هر دو رسيدند نزديك ده
نگه كرد فرخنده بهرام گور * جهان ديد پر كشتمند و ستور
بر آورده زو كاخهاى بلند * همه راغ و هامون پر از گوسفند
همه راغ آب و همه دشت جوى * همه ده پر از مردم خوب روى
پراگنده بر كوه و دشتش بره * بهشتى شده بوم او يك سره
بموبد چنين گفت كاى روز به * چه كردى كه ويران بد اين خوب ده
پراگنده زو مردم و چار پاى * چه دادى كه آباد كردند جاى
به دو گفت موبد كه از يك سخن * بپاى آمد اين شارستان كهن
همان از يك انديشه آباد شد * دل شاه ايران ازين شاد شد
مرا شاه فرمود كاين سبز جاى * بدينار گنج اندر آور بپاى
بترسيدم از كردگار جهان * نكوهيدن از كهتران و مهان
بديدم چو يك دل دو انديشه كرد * ز هر دو بر آورد ناگاه گرد
همان چون بيك شهر دو كدخداى * بود بوم ايشان نماند بجاى
برفتم بگفتم بپيران ده * كه اى مهتران بر شما نيست مه
زنان كدخدايند و كودك همان * پرستار و مزدورتان اين زمان
چو مهتر شدند آنك بودند كه * به خاك اندر آمد سر مرد مه
بگفتار ويران شد اين پاك جاى * نكوهش ز من دور و ترس از خداى
ازان پس بريشان ببخشود شاه * برفتم نمودم دگرگونه راه
يكى با خرد پير كردم بپاى * سخن گوى و با دانش و رهنماى
بكوشيد و ويرانى آباد كرد * دل زير دستان بدان شاد كرد
چو مهتر يكى گشت شد راى راست * بيفزود خوبى و كژّى بكاست
نهانى بديشان نمودم بدى * و زان پس گشادم در ايزدى
سخن بهتر از گوهر نامدار * چو بر جايگه بر برندش به كار
خرد شاه بايد زبان پهلوان * چو خواهى كه بىرنج ماند روان